به پهلو دراز كشيدم و ديگر چيزى نفهميدم . رفاعة بن رافع بن مالك مىگويد : خواب بر من چيره شد و محتلم شدم به طورى كه آخر شب غسل كردم .
گويند : پيامبر ( ص ) پس از اين كه سقاها را گرفتند و به اردوگاه ديگر كوچيدند ، عمار بن ياسر و ابن مسعود را به سوى لشكر قريش روانه فرمود . آن دو ، گرد قريش ، دورى زدند و برگشتند و گفتند : اى رسول خدا ، قريش سخت ترسيده و وحشتزده شدهاند . آسمان هم برايشان آب فرو مىريزد . اسبها كه مىخواهند شيهه بكشند مىزنندشان كه آرام بگيرند .
قريش چون صبح كردند ، نبية بن حجاج كه مردى كف بين و رد زن بود گفت : اين رد پاى پسر سميّه ( عمار ) و اين رد پاى پسر ام عبد ( عبد الله بن مسعود ) است كه خوب مىشناسم . محمد همراه نادانان ما و نادانان اهل يثرب آمده است ، و اين شعر را خواند :
گرسنگى اجازه خوابيدن شب را به ما نمىدهد ناچار يا بايد كشته شويم يا بكشيم .
ابو عبد الله گويد : به محمد بن يحيى بن سهل بن ابى حثمه گفتم : نبية بن حجاج گفته است گرسنگى براى ما خواب شب را باقى نگذاشته بود ؟ گفت : به جان خودم گرسنه بودند . پدرم برايم نقل مىكرد كه از نوفل بن معاويه شنيده كه مىگفته است : در شب جنگ بدر ده شتر كشته بوديم و ما در يكى از خيمهها مشغول تهيه كباب جگر و كوهان و گوشتهاى خوب بوديم ، ولى از شبيخون مىترسيديم و تا هنگامى كه سپيده دميد پاسدارى داديم ، و چون صبح شد شنيدم كه منبه [ 1 ] مىگويد : اين رد پاى پسر سميه و ابن مسعود است و شنيدم كه اين شعر را مىخواند :
ترس ، اجازه خوابيدن شب را به ما نمىدهد ناچار يا بايد كشته شويم يا بكشيم .
اى گروه قريش ! فردا كه با محمد و اصحاب او بر خورد مىكنيم خويشان و منسوبان خود را رعايت كنيد و اهل مدينه را از پاى در آوريد ، زيرا آنها را به مكه بر مىگردانيم و از گمراهى خود بينا مىشوند و از آيين پدران خود جدا نخواهند شد .
محمود بن لبيد مىگويد : همين كه پيامبر ( ص ) كنار چاه بدر فرود آمد براى آن حضرت سايبانى از شاخههاى خرما ساختند ، و سعد بن معاذ در حالى كه شمشير خود را به گردن آويخته بود بر در سايبان ايستاد و پيامبر و ابو بكر وارد سايبان شدند .
از عبد الله بن ابى بكر بن حزم برايم نقل كردهاند كه مىگفت : پيامبر ( ص ) پيش از
هامش
[ 1 ] نام اين شخص در چند سطر بالاتر نبيه ذكر شده است . - م .