تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
قريش گريختند . از جمله كسانى كه گريخت و شناخته شد عجير بود . او اولين كس بود كه خبر رسيدن پيامبر ( ص ) را به لشكر قريش آورد و بانگ برداشت كه : اى آل غالب ! اين ابن ابى كبشه [ محمد ( ص ) ] و اصحاب اويند و سقاهاى شما را گرفتند . لشكر از اين خبر به جنب و جوش افتاد و خبرى را كه آورد خوش نداشتند . حكيم بن حزام گويد : در خيمه خود بوديم و مىخواستيم از گوشت شتر كباب تهيه كنيم كه ناگاه خبر را شنيديم و اشتهاى ما كور شد . بعضى به ديدار بعضى ديگر مىرفتند . عتبة بن ربيعه مرا ديد و گفت : اى ابو خالد ! هيچ نمىدانم كسى راهى عجيبتر از راه ما پيموده باشد ، كاروان ما نجات يافت و ما به قصد ستم بر گروهى به سرزمينهاى ايشان آمده‌ايم ، و اين كارى است دشوار و كسى كه اطاعت نشود نظرى ندارد ، اين شومى و نافرخندگى ابو جهل است ! سپس گفت : اى ابو خالد ! آيا نمىترسى كه ايشان بر ما شبيخون زنند ؟ گفتم : از آن در امان نيستيم . گفت : چاره چيست ؟ گفتم : امشب را پاسدارى و نگهبانى مىكنيم تا صبح شود و ببينم نظر شما چيست . گفت : همين درست است ، و آن شب را تا صبح پاسدارى داديم . ابو جهل گفت : چرا عتبه چنين مىكند ؟ مثل اينكه از جنگ با محمد و اصحاب او كراهت دارد و اين واقعا مايه تعجب است . آيا مىپنداريد كه محمد و ياران او به جمع شما حمله مىكنند ؟ سوگند به خدا ، من همراه خويشان خود در گوشه‌اى جمع مىشويم و هيچ كس هم از ما پاسدارى نكند ! و همين كار را كرد . باران هم مىباريد . عتبه گفت : به هر حال اين مرد شوم و نامبارك است . و فراموش نكنيد كه آنها سقاهاى شما را گرفته‌اند . در آن شب ، يسار غلام عبيد بن سعيد بن عاص ، اسلم غلام منبه بن حجّاج و ابو رافع غلام امية بن خلف اسير شدند . آنها را به حضور پيامبر ( ص ) آوردند . آن حضرت به پا ايستاده و در حال نماز بود . آن سه نفر مىگفتند : ما سقاهاى قريشيم و ما را فرستاده بودند كه براى ايشان آب ببريم . ولى مردم اين خبر را دوست نمىداشتند و اميدوار بودند كه آنها از ياران ابو سفيان و از افراد كاروان باشند . شروع به زدن آنها كردند ، و چون بىطاقت شدند ، گفتند : ما از اصحاب ابى سفيان و كاروانيم ، كاروان پشت اين تپه‌هاست . پس از آنها دست برداشتند . در اين موقع پيامبر ( ص ) نمازش را تمام كرد و فرمود : عجيب است ! وقتى اينها راست مىگويند مىزنيدشان ، و وقتى دروغ مىگويند راحتشان مىگذاريد ! اصحاب گفتند : اى رسول خدا اينها خبر مىدهند كه قريش آمده‌اند . پيامبر ( ص ) فرمود : راست مىگويند ، قريش از شما به كاروان خود ترسيدند و براى حفظ كاروان آمده‌اند . آنگاه پيامبر ( ص ) به آن سقاها توجه فرمود و پرسيد : قريش كجايند ؟ گفتند : پشت اين تپه‌هاى