خوابيد و خوابى ديد . گفت : بين خواب و بيدارى بودم ، كه ديدم مردى اسب سوار ، كه شترى هم همراه داشت ، پيش آمد و كنار من ايستاد و گفت : عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و زمعة بن اسود و اميّة بن خلف و ابو البخترى و ابو الحكم و نوفل بن خويلد و گروهى ديگر از اشراف قريش ، كه نامشان را برد ، كشته شدند و سهيل بن عمرو اسير شد و حارث بن هشام از چنگ برادر خود گريخت . شنيدم كسى مىگفت : به خدا قسم ، خيال مىكنم شما همان كسانى هستيد كه به سوى كشتارگاه خويش مىروند . آنگاه چنان ديدم كه ضربتى زير گلوى شتر خود زد و او را ميان لشكرگاه فرستاد . هيچ خيمهاى باقى نماند كه از خون شتر به آن پاشيده نشده باشد . اين خبر ميان لشكر شايع و براى ابو جهل نيز نقل شد . ابو جهل گفت : اين هم پيشگوى ديگرى از بنى مطلب .
فردا به زودى خواهد دانست كه چه كسى كشته مىشود ؟ ما يا محمد و ياران او ؟ ! قريش هم به جهيم گفتند : شيطان در خواب تو سر به سرت گذاشته است . فردا خلاف خواب خود را خواهى ديد كه بزرگان اصحاب محمد كشته و اسير خواهند شد ! عتبه با برادر خود خلوت كرد و گفت : آيا نمىخواهى برگردى ؟ اين خواب هم مانند خواب عاتكه و همچون گفتار عدّاس است ! و به خدا قسم ، عدّاس هيچگاه به ما دروغ نگفته است ! به جان خودم سوگند ، اگر محمد دروغگو باشد افراد ديگرى در عرب هستند كه ما را از شر او خلاص كنند ، و اگر راستگو باشد در آن صورت ما كاميابترين اعرابيم ! چه ، به هر حال ، ما خويشاوندان نزديك اوييم . شيبه گفت : همچنان است كه تو مىگويى ، آيا از ميان لشكريان برگرديم ؟ در اين هنگام ابو جهل سر رسيد ، و آنها مشغول صحبت بودند . گفت : چه قصدى داريد ؟ گفتند : قصد بازگشت ، مگر خواب عاتكه و خواب جهيم و گفتار عداس را كه به ما گفت به خاطر ندارى ؟ ابو جهل گفت : به خدا سوگند كه شما دو نفر قوم خود را خوار و زبون خواهيد كرد . گفتند : به خدا سوگند تو خود و قوم خويش را به هلاكت خواهى انداخت . و با وجود اين ، به راه خود ادامه دادند .
چون ابو سفيان كاروان را در برد و دانست كه آن را از خطر رهانيده است ، قيس بن امرى القيس را كه از مكه همراه كاروان بود پيش قريش فرستاد و به آنها دستور بازگشت داد ، و پيام فرستاد كه كاروان شما از خطر جست ، شما خود را با اهل يثرب درگير نسازيد زيرا شما چيز ديگرى غير از اين نمىخواستيد و به منظور حفظ و نگهدارى كاروانتان بيرون آمديد و خداوند كاروان شما را نجات داد . ضمنا به قيس گفت : اگر قريش از اين پيام سركشى كردند ، لااقل يك كار را كه برگرداندن كنيزكان آوازه خوان است انجام دهند ، چه جنگ چون چيزى را بخورد رسوا مىسازد . ولى قريش با سرسختى از بازگشت خوددارى كردند ، و گفتند : كنيزان آوازه خوان را بر
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 32
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٢