گفت : كداميك از شما فرستادهء خداست ؟ گفتند : اين . او از پيامبر ( ص ) پرسيد : تو رسول خدايى ؟ فرمود : آرى . گفت : اگر راست مىگويى در شكم ماده شتر من چيست ؟
( كرهاش نر است يا ماده ) . سلمة بن سلامة بن وقش گفت : خودت با او نزديكى كردهاى و از تو باردار است . پيامبر ( ص ) از اين گفتار ناراحت شد و از او روى برگرداند .
پيامبر ( ص ) همچنان به راه خود ادامه داد . شب چهارشنبه ، پانزدهم رمضان ، به روحاء رسيد و كنار چاه آن نماز گزارد .
سعيد بن مسيّب مىگويد : چون پيامبر ( ص ) سر از ركعت آخر نماز برداشت ، كافران را لعنت كرد و گفت : « پروردگارا ، اجازه مده كه ابو جهل كه فرعون اين امت است بگريزد ، خدايا ، زمعة بن اسود را رها مكن ، خدايا چشم پدر زمعه را بر او بگريان ، خدايا چشم ابى زمعه را كور كن ، خدايا سهيل را رها مكن ، پروردگارا سلمة بن هشام و عياش بن ابى ربيعه و ديگر مستضعفان مؤمن را نجات بده . » پيامبر ( ص ) در آن موقع براى وليد بن وليد دعا نفرمود ، چه او در بدر اسير شد ولى پس از اينكه جنگ بدر تمام شد و از مكه به مدينه آمده بود مسلمان شد و هنگامى كه مىخواست به مدينه هجرت كند زندانى شد . اين بود كه پيامبر ( ص ) بعدا براى رهايى او دعا فرمود . پيامبر ( ص ) در روحاء به ياران خود فرمود : هواى اين دره معتدل و بهترين درهء عرب است .
گويند : خبيب بن يساف مرد شجاعى بود كه اسلام نياورده بود . ولى چون پيامبر ( ص ) براى بدر بيرون رفت ، او و قيس بن محرّث كه بر دين خود بودند بيرون رفتند و در عقيق به پيامبر ( ص ) رسيدند . خبيب سراپا پوشيده در آهن بود و بر چهرهء خود هم روپوش آهنى زده بود . پيامبر ( ص ) او را از زير روپوش شناخت و به سعد بن معاذ كه كنار آن حضرت حركت مىكرد فرمود : اين خبيب بن يساف نيست ؟ گفت : آرى . گويد :
خبيب پيش آمد و تنگ ناقهء پيامبر ( ص ) را به دست گرفت . پيامبر ( ص ) به او و قيس بن محرّث [ 1 ] فرمود : چه چيز موجب شده است كه با ما بيرون آييد ؟ گفتند : تو خواهرزاده و در پناه ما هستى ( و همسايهء مايى ) و ما همراه قوم خود براى غنيمت آمدهايم . پيامبر ( ص ) فرمود : كسى كه بر دين ما نيست نبايد با ما بيرون آيد . خبيب گفت : قوم من مىداند كه من در جنگ سخت آزموده و بزرگ منزلت و جنگجويم . اين است كه همراه تو براى غنيمت جنگ مىكنم و اسلام هم نخواهم آورد . پيامبر ( ص ) فرمود : نه ، اسلام بياور و سپس جنگ كن . خبيب در روحاء دوباره پيش پيامبر ( ص ) آمد و گفت : به خداى جهانيان اسلام آوردم و گواهى مىدهم كه تو فرستادهء اويى . پيامبر ( ص ) خوشحال شد
هامش
[ 1 ] در متن نام پدر قيس ، محرث و نيز حارث هم آمده است .