تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
مىكشند و به ابو سروعه مىگويند : ابو مسيره بد نيزه مىزند و ضربت او كارى نمىشود ! پس ، ابو سروعه چنان نيزه‌اى به خبيب زد كه از پشتش بيرون آمد ، خبيب يك ساعتى زنده ماند و در آن مدت ، شروع به اقرار به يگانگى خدا و شهادت به رسالت حضرت ختمى مرتبت كرد . اخنس بن شريق مىگفت : اگر ياد محمد مىبايست در حالتى فراموش شود ، در اين حال بود ، ولى ما هرگز نديده‌ايم كه پدرى نسبت به فرزند خود آن قدر تحمل سختى بكند كه اصحاب پيامبر ( ص ) نسبت به او كردند . گويند : زيد بن دثنه در خانوادهء صفوان بن اميه زندانى و به زنجير كشيده شده بود . او شبها شب زنده‌دارى مىكرد و نماز مىگزارد و روزها روزه مىگرفت و از خوراكهايى كه با گوشتهاى كشته شده ، به غير ذبح شرعى بود ، نمىخورد ، خاندان صفوان نسبت به اسراى خود خوش رفتار بودند و اين موضوع بر صفوان گران آمد ، پس ، كسى پيش زيد فرستاد و پرسيد : چه خوراكى مىخورى ؟ گفت : من از گوشت جانورانى كه براى غير خدا كشته شده باشند نمىخورم ، و فقط شير خواهم آشاميد . زيد مرتب روزه مىگرفت و صفوان هنگام افطار كاسه بزرگى شير براى او مىفرستاد ، و زيد آن را مىخورد تا فردا غروب كه كاسه ديگرى برايش مىآوردند . او و خبيب را در يك روز براى اعدام آوردند و با هر يك از ايشان گروهى از سفلگان بودند ، چون يك ديگر را ملاقات كردند هر كدام ديگرى را توصيه به صبر و پايدارى كردند و از هم جدا شدند . كسى كه عهده‌دار كشتن زيد شد نسطاس غلام صفوان بود كه او را هم به محل تنعيم بردند و براى او هم يك تير چوبى بر پا كردند . گفت : مىخواهم دو ركعت نماز بگزارم ! و چون نماز گزارد او را به تير چوبى بستند و گفتند : از اين آيين و دين تازهء خود برگرد و آيين ما را پيروى كن تا آزادت كنيم ! گفت : سوگند به خدا ، هرگز از دين خود دست بر نمىدارم ! گفتند : اگر محمد در دست ما بود و تو در خانه‌ات بودى خوشحال نمىشدى ؟ گفت : به خدا ، اگر من سلامت باشم و خارى محمد را بخلد خوشنود نخواهم بود ! ابو سفيان مىگفت : ما هرگز نديده‌ايم كه ياران كسى محبتى را كه ياران محمد به او دارند ، داشته باشند . حسان بن ثابت در اين موضوع اين اشعار را سروده است كه نسبت آن به حسان كاملا صحيح است و من آن را از يونس بن محمد ظفرى شنيده‌ام : اى كاش نسبت به خبيب خيانت نمىشد و اى كاش او رفتار مشركان را مىدانست . زهير بن اغرّ و جامع ، كه دوستان قديمى او بودند ، فروختندش . شما كه او را امان داديد و پس از آن مكر و غدر كرديد !