گويند : چون او دو ركعت نماز را گزارد ، او را به سوى تير چوبى بردند ، چهرهاش را به سوى مدينه برگرداندند و محكم او را بستند . سپس ، به او گفتند : از اسلام برگرد تا آزادت كنيم ! گفت : هرگز ، به خدا قسم ، دوست ندارم كه همهء آنچه كه بر زمين است از آن من باشد و از اسلام برگشته باشم ! گفتند : آيا دوست مىدارى كه محمد بن جاى تو مىبود و تو در خانهات نشسته بودى ؟ گفت : به خدا قسم ، دوست نمىدارم كه من در خانهء خود باشم و خارى وجود محمد را بخلد . پس ، آنها گفتند : اى خبيب ، از اسلام برگرد ! گفت : هرگز برنخواهم گشت ! گفتند : سوگند به لات و عزّى ، اگر برنگردى تو را خواهيم كشت ! گفت : كشته شدن من در راه خدا چيز اندكى است ! و بشدت سرپيچى كرد . آنها صورت او را به طرف مدينه برگردانده بودند ، خبيب گفت : اما اينكه صورت مرا از قبله برگردانيدهايد ، مهم نيست كه خداوند مىفرمايد : فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله . . . 2 : 115 [ 1 ] - هر كجا روى آريد همانجا وجه خداست . سپس ، گفت : پروردگارا ، من چيزى جز چهرهء دشمن نمىبينم ، خدايا ، در اين جا كسى نيست كه سلام مرا به رسول تو ابلاغ كند ، خودت سلام مرا به او ابلاغ فرماى ! اسامة بن زيد از قول پدر خود روايت مىكند كه پيامبر ( ص ) همراه اصحاب خود نشسته بود ، حالتى همچون حالت نزول وحى به او دست داد و شنيديم كه مىفرمايد « سلام و رحمت خدا بر او باد » و سپس فرمود « جبرئيل از خبيب بر من سلام رساند » .
گويد : آنگاه ، فرزندان كسانى را كه در بدر كشته شده بودند ، فرا خواندند و مجموعا چهل نوجوان را يافتند و به هر يك نيزهاى دادند و گفتند : اين كسى است كه پدران شما را كشته است . آنها با نيزههاى خود ضربتهاى خفيفى به او زدند و او بر روى چوبه دار گشتى زد و چهرهاش به سوى كعبه برگشت و گفت : خدا را شكر كه چهرهء مرا به سوى قبلهاى برگرداند كه آن را براى خود و پيامبرش و مؤمنان برگزيده است ! كسانى كه نوجوانان را براى كشتن خبيب گرد آورده بودند ، عبارتند از : عكرمة پسر ابو جهل ، سعيد پسر عبد الله بن قيس ، اخنس پسر شريق و عبيده پسر حكيم بن امية بن اوقص سلمى .
عقبة بن حارث هم از كسانى بوده كه حضور داشته است ، وى مىگفته است : به خدا ، من خبيب را نكشتم ، من در آن هنگام پسر بچهء كوچكى بودم و مردى از بنى عبد الدار ، كه نامش ابو مسيره و از خانوادهء عوف بن سباق بود ، دست مرا گرفت و بر زوبين نهاد ، آنگاه ، دست مرا به دست گرفت و با دست خودش شروع به نيزه زدن كرد تا خبيب را كشت . و گويد : همين كه ابو مسيره نيزهاى به خبيب زد ، من گريختم و شنيدم مردم فرياد
هامش
[ 1 ] بخشى از آيهء 115 ، سورهء 2 ، بقره .