كسى كه سر عاصم را بياورد صد ماده شتر جايزه قرار داده بود و اين موضوع را اكثر اعراب و بنى لحيان مىدانستند . اين بود كه تصميم گرفتند سر عاصم را جدا كنند و آن را براى سلافه دختر سعد ببرند و صد شتر را بگيرند ، ولى خداوند متعال زنبوران را بر - انگيخت كه از سر او و پيكرش حفاظت كنند ، هر كس نزديك مىشد ، زنبورها مىگزيدندش و زنبورها آن قدر زياد بودند كه كسى ياراى مقابله با آنها را نداشت - پس ، گفتند : تا شب رهايش كنيد ، چون شب فرا رسد ، زنبوران خواهند رفت . ولى چون شب رسيد ، خداوند سيلى فرستاد كه پيكر او را با خود برد و ايشان به او دسترسى نيافتند . گويد : عجيب بود كه ما در هيچ سوى آسمان ابرى هم نديديم . عمر بن خطاب هر گاه از عاصم ياد مىكرد ، مىگفت : عاصم نذر كرده بود كه به هيچ مشركى دست نزند و هيچ مشركى هم به او دست نزند و خداوند عزّ و جلّ كه مؤمن را حفظ مىفرمايد ، مانع از اين شد كه مشركان بعد از مرگ عاصم به جسدش دست بزنند ، همچنان كه در زمان زندگى ، خودش اين كار را منع مىكرد .
معتب بن عبيد هم جنگ كرد و برخى از ايشان را زخمى كرد ، ولى آنها به او هجوم بردند و كشتندش . آنها خبيب و عبد الله بن طارق و زيد بن دثنه را با زه كمان محكم بستند و با خود به طرف مكه بردند . چون به ناحيه مر الظهران رسيدند ، عبد الله بن طارق گفت : اين آغاز مكر شماست ! سوگند به خدا ، همراه شما نمىآيم و رفتار آنها را كه كشته شدند ، سرمشق خود قرار مىدهم . آنها با او مدارا كردند ولى او نپذيرفت و دست خود را از بند رها كرد و شمشير خود را برداشت . آنها از او فاصله گرفتند ، او بشدت حمله كرد ولى ايشان او را سنگسار كردند و كشتندش . گور او در مر الظهران است .
خبيب و زيد را همچنان با خود بردند ، تا به مكه رسيدند . خبيب را حجير بن ابى اهاب به هشتاد مثقال طلا و يا پنجاه شتر خريد و گفتهاند كه او را دختر حارث بن عامر بن نوفل به صد شتر خريد . ولى صحيحتر همان است كه حجير او را خريد تا برادرزادهاش ، عقبة بن حارث ، او را به جاى پدرش ، كه در بدر كشته شده بود ، بكشد . زيد بن دثنه را صفوان بن اميه به پنجاه شتر خريد تا او را به جاى پدرش بكشد و گويند گروهى از قريش در خريدن او شريك شدند . چون آن دو را در ماه ذى قعده ، كه از ماههاى حرام است ، گرفته بودند ، هر دو را زندانى كردند . حجير ، خبيب بن عدى را در خانهء زنى به نام ماويه ، كه كنيز بنى عبد مناف بود ، حبس كرد و صفوان ، زيد را پيش گروهى از بنى جمح زندانى كرد و هم گفتهاند كه او را در خانهء غلام خود نسطاس زندانى كرد . ماويه ، كه بعدها مسلمان شد و اسلامى نيكو داشت ، مىگفت : به خدا ، هيچ كس را بهتر از خبيب نديدهام ، من از شكاف در مواظب او بودم ، او را به زنجير كشيده بودند و من مىديدم كه
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٦٣