تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
ابو اليسر هم مىگويد : من همراه چهارده نفر از قوم خود در آن روز كنار رسول خدا بودم و براى اينكه در امان باشيم خواب بر ما چيره شد و هيچ كس نماند كه خواب بر او چيره نشده باشد ، تا اينكه سپرها دوباره به كار افتادند ، من ديدم كه شمشير بشر بن براء بن معرور از دستش افتاد و او نفهميد و پس از اينكه به خود آمد آن را برداشت ، و در اين موقع دشمن پايينتر از ما بود . ابو طلحه هم مىگويد : چنان خواب بر من چيره شد ، كه شمشيرم از دستم افتاد ، در آن روز منافقان و كسانى را كه شك داشتند ، خواب نگرفت و هر منافقى هر چه كه در دل داشت مىگفت ، خواب فقط به سراغ اهل ايمان و يقين آمد . گويند چون دو سپاه از يك ديگر جدا شدند ، ابو سفيان آهنگ بازگشت به مكه كرد ، او در حالى كه سوار بر ماديان سياهى بود پيش آمد و خطاب به اصحاب پيامبر ( ص ) ، كه در دامنهء كوه بودند ، با صداى بلند گفت : هبل دوباره مقام خود را يافت و ارجمند شد ! آنگاه فرياد كشيد : پسر ابى كبشه ( محمد ) كجاست ؟ پسر ابو قحافه كجاست ؟ پسر خطاب كجاست ؟ امروز در عوض روز بدر بود ، روزگار نوبت به نوبت است و پيروزى در جنگ هم نوبتى است ، به هر حال حنظله‌اى را به جاى حنظله‌اى كشتيم . عمر به پيامبر ( ص ) گفت : جوابش را بدهم ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : آرى ، پاسخش را بده . ابو سفيان دوباره فرياد كشيد : هبل دوباره مقام خود را يافت و ارجمند شد ! عمر گفت : خداوند برتر و شكوهمندتر است ! ابو سفيان گفت : خدايان ما نيكوكارى كردند و نعمت بخشيدند ، از دشنام دادن به آنها در گذر ! آنگاه گفت : پسر ابى كبشه كجاست ؟ پسر ابى قحافه كجاست ؟ پسر خطاب كجاست ؟ عمر گفت : اين رسول خداست ، اين ابو بكر است و اين هم عمر . ابو سفيان گفت : امروز عوض روز بدر ، روزگار نوبتى است و جنگ پيروزى و شكست دارد . عمر گفت : چنين نيست ، كشته‌هاى ما در بهشتند و كشته‌هاى شما در آتش ! ابو سفيان گفت : شما اين طور بگوييد ! پس در اين صورت ما زيان كرديم و درمانده شديم ! سپس ابو سفيان گفت : ما عزّى داريم و شما عزّى نداريد ! عمر گفت : خدا مولاى ماست و شما مولى نداريد ! ابو سفيان باز هم گفت : اى پسر خطاب ، خدايان ما نعمت دادند ، از بد گفتن به آنها در گذر . سپس ابو سفيان گفت : اى پسر خطاب ، برخيز تا با تو صحبت كنم . عمر برخاست ، ابو سفيان گفت : تو را به دينت سوگند مىدهم كه راست بگويى ، آيا ما محمد را كشته‌ايم ؟ عمر گفت : هرگز ، او هم اكنون گفتار تو را مىشنود . ابو سفيان گفت : تو راستگوتر از ابن قميئه‌اى - ابن قميئه به آنها گفته بود كه پيامبر ( ص ) را كشته است . آنگاه ابو سفيان با صداى بلند گفت : شما ميان كشتگان خود كسانى را مىبينيد كه آنها را مثله كرده‌اند ، اين كار به خواست