گفتم : شمشيرت را به من بده و خودت كنارى برو ! او اين كار را كرد ، من گردن آن يهودى را زدم و سرش را به طرف بقيه پرتاب كردم و آنها چون سر بريدهء او را ديدند ، گريختند . صفيه همچنين گويد : من در آغاز روز احد ، همانطور كه بر بالاى برج فارع بودم ، به ميدان جنگ نگاه مىكردم ، از دور زوبينها را ديدم كه پرتاب مىكردند ، با خود گفتم : مگر دشمن زوبين هم دارد ؟ در آن موقع نمىدانستم كه برادرم با همين اسلحه از پاى در آمده است . در آخر روز طاقت نياوردم ، بيرون آمدم و خود را به پيامبر ( ص ) رساندم .
صفيه مىگويد : من همچنانكه بر لبهء بام برج بودم ، متوجه گريز اصحاب رسول خدا شدم ، حسان از ترس خود را به دورترين نقطهء برج رساند ولى چون دو مرتبه پيروزى اصحاب را ديد ، به روى ديوار برج برگشت . من ، كه شمشير در دست داشتم ، بيرون آمدم و چون به منطقهء بنى حارثه رسيدم گروهى از زنهاى انصار را ديدم كه ام ايمن هم همراهشان بود ، همهء ما شروع به دويدن كرديم تا به حضور پيامبر ( ص ) برسيم ، اصحاب آن حضرت پراكنده بودند ، اولين كسى را كه ديدم برادرزاده ام على ( ع ) بود ، گفت : عمه جان برگرد ، برخى از جنازهها كاملا برهنهاند . گفتم : رسول خدا در چه حالى است ؟ گفت : خدا را شكر ، سلامت است . گفتم : مرا راهنمايى كن كه او را ببينم . او با اشاره ، به طورى كه مشركان متوجه نشوند ، محل پيامبر ( ص ) را به من نشان داد و من خود را پيش آن حضرت ، كه زخمى شده بود ، رساندم . گويد : پيامبر ( ص ) شروع به پرس و جو دربارهء حمزه فرمود ، مىگفت : عمويم چه كرد ؟ از حمزه چه خبر ؟
پس ، حارث بن صمه براى كسب خبر رفت ، اما دير كرد ، على بن ابى طالب ( ع ) به آن منظور رفت و در همان حال اين رجز را مىخواند :
پروردگارا ، حارث بن صمه از دوستان متعهد ماست او در پى مهمّى رفت ، گويى در جستجوى بهشت است . [ 1 ] واقدى مىگويد : اين رجز را در طفوليت خود از اصبغ بن عبد العزيز ، كه هم سن و سال ابى الزناد بود ، شنيدهام . على ( ع ) هنگامى كه به حارث رسيد ، حمزه را كشته يافت ، پس برگشت و به پيامبر ( ص ) خبر داد . رسول خدا به راه افتاد و چون كنار پيكر حمزه ايستاد ، فرمود : در هيچ جا خشمگينتر از اينجا نبودهام ! در اين هنگام صفيه از دور پيدا شد ، پيامبر ( ص ) به زبير فرمودند : اى زبير ، برو و مادرت را از من دور كن .
هامش
[ 1 ] اين رجز به صورت سه بيت در سيره ابن هشام آمده است ( سيره ابن هشام ، چاپ مصطفى السقاء ، ج 3 ، ص 175 ) . - م .