تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
برداشت . چون نسيبه درگذشت ، من از كسانى بودم كه عهده‌دار غسل او بوديم ، زخمهايش را شمردم ، جاى سيزده زخم بر تن او بود . وى مىگويد : گويى الآن ابن قميئه را مىبينم كه بر او ضربت مىزند و آن سخت‌ترين زخم او بود ، وى يك سال به معالجهء آن زخم اشتغال داشت . گويد : چون منادى پيامبر ( ص ) براى جنگ حمراء الاسد مردم را فرا خواند ، نسيبه هم قصد شركت كرد و جامه‌هايش را بر خود پيچيد ، ولى به واسطهء شدت خونريزى نتوانست شركت كند . در آن شب ما مجروحان را زخمبندى كرديم . چون پيامبر ( ص ) از حمراء الاسد مراجعت فرمود پيش از آنكه به خانه خود بروند ، عبد الله بن كعب مازنى را به احوالپرسى نسيبه فرستادند و از خبر سلامت او شادمان شدند . نسيبه مىگويد : مردم از دور رسول خدا پراكنده شدند و فقط چند نفرى كه شمارشان به ده نمىرسيد ، باقى ماندند . من و دو پسرم و همسرم پيش روى پيامبر ( ص ) مىجنگيديم و دشمن را از آن حضرت دور مىكرديم ، مردم در حال فرار از كنار رسول خدا مىگذشتند ، پيامبر ( ص ) متوجه شدند كه من سپر ندارم و همان وقت مردى را در حال فرار ديدند كه سپر داشت ، فرمودند : سپرت را بينداز تا كسانى كه مىجنگند ، بردارند ! او سپرش را انداخت و من برداشتم و همچنان به دفاع از پيامبر ( ص ) مشغول شدم ، هر چه به سر ما آمد ، از سواران بود و اگر آنها هم پياده مىبودند ما از عهده‌شان بر مىآمديم ! سوارى به طرف من آمد و ضربتى به من زد كه با سپر آن را رد كردم ، شمشيرش كارگر نيفتاد و پشت كرد ، من اسب او را پى كردم و او با پشت به زمين خورد ، پيامبر ( ص ) فرياد كشيدند : اى پسر ام عماره ، مادرت را درياب ! او به يارى من شتافت و من دشمن را كشتم . عبد الله بن زيد [ پسر نسيبه ] مىگويد : در جنگ احد بازوى چپم زخمى شد ، مردى به تناورى درخت خرما ، ضربتى به من زد و بدون توجه رفت ، خون بند نمىآمد ، پيامبر ( ص ) فرمود : زخمت را ببند . مادرم پيش من آمد ، با خود پارچه‌هايى داشت كه براى زخم بندى آماده كرده بود ، او زخم مرا بست و پيامبر ( ص ) ايستاده بود و نگاه مىكرد . سپس مادرم گفت : پسرم ، بپاخيز و جنگ كن . پيامبر ( ص ) فرمودند : چه كسى مثل تو ، اى ام عماره ، طاقت دارد ! گويد : در اين موقع ، مردى كه به من ضربت زده بود باز آمد . پيامبر ( ص ) به نسيبه فرمودند : كسى كه پسرت را زخمى كرد همين مرد است . نسيبه گويد : من ضربتى به ساق پاى او زدم و او به زانو در آمد ، پس ديدم پيامبر ( ص ) چنان تبسم فرمود كه دندانهايش آشكار شد و فرمود : اى ام عماره ، انتقام خودت را گرفتى ! سپس چند نفرى به آن مرد هجوم برديم و او را كشتيم . پيامبر ( ص ) فرمود : سپاس