كنيد . گويند : آن دو را در حالى يافتند كه بشدت مثله شده بودند . تمام بدن آنها را قطعه قطعه كرده بودند ، به طورى كه بدنهاى آن دو شناخته نمىشد ، بدين سبب پيامبر ( ص ) دستور فرمود كه آن دو را در يك گور دفن كنند . همچنين گفتهاند : پيامبر ( ص ) به واسطهء رفاقت و صميميت آن دو ، دستور فرمودند هر دو را در يك قبر بگذارند و اضافه فرمود كه اين دو دوست صميمى را يك جا به خاك بسپريد . عبد الله مردى سرخ رو ، طاس و نسبتا كوتاه قد بود ، حال آنكه عمرو مردى بلند قامت بود . قبر آن دو كنار كوه بود ، چون گور آنها آماده شد ، بر هر يك پارچهاى با خطوط سپيد و سياه پيچيدند و به خاكشان سپردند . به چهرهء عبد الله زخمى زده شده بود كه دست او بر روى آن بود ، چون دستش را برداشتند خون جارى شد ، دستش را همانجا كه بود گذاشتند و خون باز ايستاد . گويند : چون معاويه خواست در مدينه قناتى احداث كند ، به جارچى خود دستور داد كه جار بزند تا هر كس در جنگ احد شهيدى داشته است حاضر شود ، مردم كنار گور شهداى خود آمدند و ايشان را تر و تازه ديدند .
جابر گويد : پدرم را در گورش ديدم كه گويى خواب بود و در چهرهء او هيچ بيشى و كمى ديده نمىشد . به او گفتند : آيا كفن او را هم ديدى ؟ گفت : او را با پارچهء راه راهى كفن كرده بودند كه بيشتر آن را بر سر و چهرهاش پيچيده بودند ، بر پاهاى او نيز بوتههاى سپند ريخته بودند . آن پارچهء راه راه و بوتههاى سپند همچنان به حالت اول باقى مانده بود و حال آنكه ، در آن موقع ، چهل و شش سال از جنگ احد گذشته بود .
جابر با اصحاب پيامبر ( ص ) مشورت كرد كه مقدارى مشك و مواد خوشبو بر جسد پدر بريزد ، ولى آنها او را منع كردند و گفتند : هيچ چيز بر جسد آنها نريز . گويند : به پيكر يكى از شهيدان بيل خورد و خون تازه در آمد ، ابو سعيد خدرى چنان ناراحت شد كه گفت : پس از اين كار زشت ديگر هيچ كار زشتى ، زشت شمرده نخواهد شد . عبد الله بن عمرو و عمرو بن جموح را در يك گور يافتند و خارجة بن زيد و سعد بن ربيع را در يك گور ديگر . گور عبد الله و عمرو ، چون در مسير قنات بود ، به جاى ديگرى منتقل شد ، ولى گور خارجه و سعد ، چون از مسير قنات دور بود ، به حال خود گذاشته شد و بر آن دو خاك ريختند . گويد : هر يك وجب از خاك كه مىكندند بوى مشك بر مىخاست .
گويند : رسول خدا ( ص ) به جابر فرمود : اى جابر ، آيا به تو مژدهاى بدهم ؟ گفت :
آرى پدر و مادرم فداى تو باد ! فرمود : خداوند متعال پدرت را زنده فرمود . سپس با او گفتگو كرد و فرمود : از پروردگار خود هر تمنايى كه دارى بكن ، پدرت گفت : آرزومندم كه به جهان برگردم و در ركاب پيامبرت كشته شوم و باز زنده شوم و كشته شوم . حق تعالى فرمود : قضاى محتوم من آن است كه رفتگان به جهان برنگردند .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٩٣