تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
عمرو بن جموح مردى لنگ بود ، او چهار پسر داشت كه همچون شير همراه پيامبر ( ص ) در جنگها حاضر مىشدند . خانوادهء عمرو او را از شركت در احد باز مىداشتند و مىگفتند : تو مردى لنگ هستى و بر تو حرجى نيست ، پسرانت هم كه همراه پيامبر ( ص ) مىروند . عمرو گفت : احسنت ! آنها به سوى بهشت بروند و من پيش شما بنشينم ! هند دختر عمرو بن حرام ، كه همسر اوست ، مىگويد : من متوجه شدم كه عمرو سپر و ابزار جنگ خود را برداشته و مىگويد : پروردگارا ، مرا با خوارى به نزد خانواده‌ام برنگردان ! عمرو به راه افتاد ، پسرانش خود را به او رساندند كه باز هم دربارهء عدم شركت در جنگ با او صحبت كنند ، او پيش پيامبر ( ص ) آمد و گفت : پسرانم مىخواهند مرا از آمدن همراه تو و جنگ منع كنند ، حال آنكه به خدا سوگند ، آرزومندم كه با همين پاى لنگ خود به سوى بهشت گام بردارم . پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند تو را معذور داشته و جهاد بر تو واجب نيست . ولى او اصرار كرد و آن حضرت به پسرانش فرمود : شما حق نداريد كه او را منع كنيد ، شايد خداوند شهادت را بهرهء او فرمايد . فرزندانش او را آزاد گذاشتند و او در آن روز به شهادت رسيد . ابو طلحه مىگويد : هنگامى كه مسلمانان پراكنده شدند و دوباره برگشتند ، عمرو بن جموح را در صف اول كسانى كه برگشته بودند ، ديدم كه لنگ لنگان حركت مىكرد و مىگفت : به خدا سوگند مشتاق بهشتم ! پس از او يكى از پسرانش را ديدم كه در پى او مىرود ، هر دوى آنها كشته شدند . عايشه همسر پيامبر ( ص ) در آن روز همراه گروهى از زنها براى كسب خبر بيرون آمده بود ، در آن هنگام هنوز احكام حجاب وارد نشده بود ، چون به كنار مدينه رسيد و از محل بنى حارثه به سمت صحرا مىرفت ، هند دختر عمرو بن حرام را ، كه همسر عمرو بن جموح و خواهر عبد الله پدر جابر است ، ديد كه جنازهء شوهر و برادر و پسرش خلّاد را بر شترى بار كرده و عازم مدينه است . عايشه به او گفت : لابد اخبار حسابى پيش تو است ، بگو پشت سرت چه خبر است ؟ هند گفت : خير است ، رسول خدا سلامت است و با سلامتى او هر مصيبتى اندك و قابل تحمل است ، البته خداوند متعال گروهى از مؤمنان را به درجهء شهادت نايل فرمود ، آنگاه آيهء بيست و پنجم از سورهء 33 را خواند كه در آن خداوند مىفرمايد : « خداوند كافران را با خشم آنها باز برد و پيروزى و نصرتى نيافتند و كفايت كرد مؤمنان را از جنگ و خداى قوى و عزيز است » . عايشه از هند پرسيد : اينها جنازهء چه كسانى است ؟ گفت : برادرم و پسرم خلّاد و شوهرم عمرو بن جموح . عايشه پرسيد : آنها را كجا مىبرى ؟ گفت : به مدينه تا به خاك سپارم و شتر خود راهى كرد ، ولى شتر به زانو در آمد ، عايشه گويد ، گفتم : شايد طاقت حمل آنها