سفيان بن عبد شمس سلمى كشت ، عباس هم دو زخم كارى به او زده بود ولى او از معركه گريخت و يك سالى از آن دو زخم رنج برد تا اينكه بعدا التيام يافت . خارجه را نيزه داران احاطه كردند و او سيزده - چهارده زخم برداشت و در ميدان افتاد ، صفوان بن اميه بر او گذشت ، او را شناخت و گفت : اين از بزرگان اصحاب محمد است و هنوز رمقى دارد ! و او را كشت . اوس بن ارقم هم شهيد شد .
صفوان بن اميه گفت : خبيب بن يساف را كه ديده است ؟ او در جستجوى خبيب بود ولى به او دسترسى نيافته بود . او خارجه را مثله كرد و گفت : اين از كسانى است كه در جنگ بدر به پدرم حمله كرد . او مىگفت : اكنون كه بزرگانى از اصحاب محمد را كشتم ، تسكين يافتم ، من ابن قوقل و ابن ابى زهير و اوس بن ارقم را كشتم .
روز احد پيامبر ( ص ) فرمود : چه كسى اين شمشير را از من مىگيرد كه حق آن را ادا كند ؟ گفتند : حق آن چيست ؟ فرمود : كه دشمن را با آن بكشد . عمر گفت : من . ولى پيامبر ( ص ) از او روى برگرداند و دوباره شمشير را با همان شرط عرضه فرمود ، زبير برخاست و گفت : من . پيامبر ( ص ) از او هم روى بر گرداند ، عمر و زبير هر دو ناراحت شدند . آنگاه پيامبر ( ص ) براى بار سوم شمشير را عرضه داشت ، ابو دجانه گفت : اى رسول خدا ، من آن را مىگيرم كه حقش را ادا كنم . پيامبر ( ص ) شمشير را به او داد و چون او دشمن را ديد ، براستى حق آن را ادا كرد . يكى از آن دو مرد ، عمر يا زبير مىگفت : با خود گفتم اين مرد مايهء سر افكندگى من شد چون پيامبر ( ص ) شمشير را به او لطف كرد و مرا از آن محروم كرد ، خوب است كه از پى او بروم و رفتم . به خدا سوگند ، هيچ كس را نديدم كه از او بهتر جنگ كند ، ديدمش كه آن قدر با آن شمشير را به او لطف كرد و مرا از آن محروم كرد ، خوب است كه از پى او بروم و رفتم . به خدا سوگند ، هيچ كس را نديدم كه از او بهتر جنگ كند ، ديدمش كه آن قدر با آن شمشير ضربت زد تا كند شد و ترسيد كه ضربهء آن كارى نباشد ، پس شمشير را با سنگ تيز كرد و دوباره به دشمن حمله كرد تا وقتى كه شمشير همچون داسى خميده شد . گويد :
هنگامى كه پيامبر ( ص ) شمشير را به او عنايت فرمود ، ابو دجانه با كبر و غرور ميان دو لشكر راه مىرفت ، چون پيامبر ( ص ) متوجه شدند كه او آنچنان راه مىرود ، فرمودند :
خداوند اين گونه راه رفتن را دشمن مىدارد مگر در اين گونه موارد .
چهار نفر از اصحاب پيامبر ( ص ) در ميان همهء سپاه علامت و نشان داشتند ، يكى از ايشان ابو دجانه بود كه دستارى سرخ بسته بود و خويشاوندان او مىدانستند كه هر گاه دستار سرخ بر سر ببندد ، بسيار ، خوب جنگ خواهد كرد ، على ( ع ) هم با پارچهء پشمى سفيدى مشخص بود ، زبير با دستارى زرد نمايان بود و حمزه با پر شتر مرغ .
ابو دجانه مىگويد : در آن روز زنى از دشمن را ديدم كه به مردم حمله مىكرد و سخت بر آنها هجوم مىبرد ، من اول تصور كردم كه مرد است و شمشير بر او كشيدم ،
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 187
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٨٧