تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
از روى جسد او برخاست . در همين هنگام ، خالد بن وليد ، كه بر اسبى سياه با پيشانى و ساقهاى سپيد سوار بود و نيزه بلندى در دست داشت ، سر رسيد و از پشت سر چنان نيزه‌اى به پشت ابى اسيره زد كه پيكان آن از سينهء او سر در آورد و هماندم مرد ، خالد برگشت در حالى كه مىگفت : من ابو سليمان‌ام ! گويند : طلحة بن عبيد الله در آن روز جنگى سخت كرد و دشمن را از پيامبر ( ص ) دور كرد ، طلحه مىگفت : ديدم كه ياران رسول خدا گريخته‌اند و مشركان حمله كرده و به پيامبر ( ص ) رو آورده و از هر طرف او را احاطه كرده‌اند ، نمىدانستم آيا از جلو حمله كنم يا از پشت سر ، يا از چپ و يا راست ، گاهى دشمن را از پيش روى مىراندم و گاه از پشت سر ، تا پراكنده شدند . پيامبر ( ص ) در آن روز به طلحه فرمود : آنچه بر عهده‌ات بود انجام دادى ! سعد بن وقاص هر گاه سخن از طلحه مىآورد ، مىگفت : خدايش رحمت كناد ، او در روز احد از همهء ما بيشتر پيامبر ( ص ) را بى نياز كرده و از آن حضرت مواظبت كرد . مىگفتند : چگونه ؟ مىگفت : ما همگى نخست از پيامبر ( ص ) كناره گرفتيم و دوباره پيش او برگشتيم و حال آنكه او همواره ملازم آن حضرت بود ، خودم او را ديدم كه گرد پيامبر ( ص ) مىگشت و خود را سپر او كرده بود . از طلحه پرسيدند : اى ابو محمد ، انگشت كوچك دستت چطور شده است ؟ گفت : مالك بن زهير جشمى تيرى به طرف پيامبر ( ص ) انداخت ، معمولا هدف او خطا نمىشد ، من دست خود را مقابل چهرهء پيامبر ( ص ) گرفتم و تير به انگشتم خورد . انگشت او فلج شده بود . گويند : چون مالك بن زهير او را تير زد ، گفت : آخ ! پيامبر ( ص ) فرمود : اگر مىگفت بسم الله وارد بهشت مىشد و مردم مىديدند ! و پيامبر ( ص ) فرمود : هر كس دوست دارد به مردى از اهل بهشت بنگرد كه در دنيا گام بر مىدارد ، به طلحة بن عبيد الله بنگرد ، طلحه از كسانى است كه عهد و پيمان خود را بر آورده است . طلحه مىگويد : چون مسلمانان به هزيمت رفتند و برگشتند در آن فاصله ، مردى از بنى عامر بن لؤىّ بن مالك ، كه نيزه‌اى در دست داشت و سراپا غرق در آهن بود و بر اسبى سرخ با پيشانى و دم سپيد سوار بود ، پيش آمد و در همان حال فرياد مىكشيد : من دارندهء مهره‌هاى سپيد دريايى هستم ، مرا به محمد رهنمايى كنيد ! من اسب او را پى كردم كه از پا در آمد ، سپس نيزه‌اش را گرفتم و چنان به او زدم كه در حدقهء چشمش جا گرفت و بانگى چون بانگ گاو مىكشيد ، از او جدا نشدم تا پاى خود را بر گونه‌اش نهادم و جامهء مرگ بر او پوشاندم . بر سر طلحه دو ضربه خورده بود كه به شكل صليب در آمده بود ، مردى از مشركان او را دو ضربت زد ، يك ضربه در حالى كه به او روى آورده بود و ضربهء ديگرى در حالى كه از او برگشته بود ، و از هر دو زخم خون جارى