اين كار خير باشد . در مدينه يهوديان و منافقان شروع به شايعهپراكنى كرده و گفتند كه براى محمد خبر خوشى نرسيده است . پيامبر ( ص ) به مدينه آمدند و سعد هم خبر را پوشيده داشت . چون پيامبر ( ص ) از خانه سعد بن ربيع بيرون آمد ، همسر سعد پيش او آمده و گفت : رسول خدا به تو چه گفت ؟ سعد گفت : تو چه كار دارى ، مادرت بميرد ! او گفت : من گوش مىدادم و آن خبر را براى سعد بازگو كرد ، سعد انا لله و انّا اليه راجعون گفت و سپس خطاب به زنش چنين گفت : ديگر نبينم كه حرفهاى ما را گوش بدهى ، مخصوصا وقتى كه من به رسول خدا مىگويم خواسته خود را بگويد ! سپس ، با مهربانى زلف همسر خود را گرفت و همراه او شروع به دويدن كرد تا آنكه كنار پل به پيامبر ( ص ) رسيدند ، همسر سعد سخت خسته شده و به نفس نفس افتاده بود . سعد گفت : اى رسول خدا ، همسرم از من دربارهء مطالبى كه گفته بودى سؤال كرد و من از او پوشيده داشتم ، ولى خودش گفت كه من گفتار رسول خدا را شنيدهام و تمام مطلب را بيان كرد ، من ترسيدم كه موضوع بدين وسيله فاش شود و شما تصور كنيد كه من راز شما را افشا كردهام . پيامبر ( ص ) فرمود : آزادش بگذار . خبر حركت قريش ميان مردم شايع شد . در اين هنگام ، عمرو بن سالم خزاعى همراه گروهى از خزاعه كه چهار نفر بودند ، از مكه راه افتادند و به قريش كه در ذى طوى لشكر زده بودند ، برخوردند ، پس اين خبر را به پيامبر ( ص ) رساندند . چون از مدينه بر مىگشتند قريش را در دشت رابغ ديدند ولى خود را از آنها پوشيده داشتند - رابغ با مدينه چند شبانروز راه است .
عبد الله بن عمرو بن زهير ، از عبد الله بن عمرو بن ابى حكيمه اسلمى برايم روايت كرد ، چون ابو سفيان به ابواء رسيد و آگاه شد كه عمرو بن سالم و يارانش ديشب به سوى مكه بر گشتهاند ، گفت : به خدا قسم مىخورم كه آنها پيش محمد رفتهاند و حركت ما را به او خبر دادهاند و او را بر حذر داشته و عدد ما را هم به او گزارش دادهاند و اكنون آنها رد حصارهاى خود رفتهاند و گمان نمىكنم در مقابل خود با مسلمانان برخورد كنيم . صفوان گفت : اگر مسلمانان در مقابل ما به صحرا نيايند ، به نخلستانهاى اوس و خزرج حمله كرده و همه را قطع مىكنيم ، پس آنها را ترك مىكنيم در حالى كه اموالشان از ميان رفته است و آنها هرگز نمىتوانند اين خسارت را جبران كنند ، و اگر در صحرا به جنگ ما بيايند عدهء ما از عدهء ايشان و سلاح ما از سلاح ايشان بيشتر است ، ما اسب داريم كه آنها ندارند و ما با كينه و دشمنى با آنها مىجنگيم و حال آنكه ايشان چنين كينهاى نسبت به ما ندارند .
از همان وقت كه پيامبر ( ص ) به مدينه آمد ، ابو عامر فاسق همراه پنجاه نفر از اوس به مكه وارد شده و ميان قريش زندگى مىكرد . در اين هنگام او قوم خود را فرا خواند و
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤٩