تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
ولى آنچه كه مال مخرمه و بستگان پدرى او و بنى عبد مناف بن زهره بود خواست كه تسليم كند امّا مخرمه از پذيرفتن آن خوددارى كرد ، مگر اينكه اموال همهء بنى زهره پرداخت شود . اخنس هم در اين مورد صحبت كرد و گفت : مال التجاره بنى زهره با قريش چه تفاوتى دارد ، تو خودت به سراغ قريش فرستادى و گفتى كاروان را نجات داده‌ايم و بيهوده بيرون نرويد و ما هم برگشتيم . قبيلهء زهره هم كالاهاى خود را گرفت . برخى از اهل مكه هم ، آنچه در كاروان داشتند و سود آن را تماما گرفتند ، البته اينها وابستگى خانوادگى با قريش نداشتند . معلوم مىشود كه مشركان سود كاروان را براى اين كار تخصيص داده‌اند ، در مورد ايشان اين آيه نازل شده است : إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ الله 8 : 36 تا آخر آيه . - آنها كه كافرند ، مالهاى خود را خرج مىكنند براى اينكه از راه خدا باز دارند ( آيهء 36 ، سورهء 8 ، انفال ) . چون تصميم به حركت گرفتند ، گفتند : ميان عرب مىرويم و از ايشان يارى مىطلبيم زيرا عبد منات از ما كناره نمىگيرند كه آنها بيشتر از همهء عرب پيوند خويشاوندى با ما را مراعات مىكنند ، گروهى هم از همپيمانان غير عرب از ما پيروى خواهند كرد . و هماهنگ شدند كه چهار نفر از قريش را به قبايل عرب بفرستند تا آنها را براى يارى كردن خود دعوت كنند . عمرو بن عاص و هبيرة بن ابى وهب و ابن الزبعرى و ابو عزّه جمحىّ را بر گزيدند . سه نفر اول اطاعت كردند ولى ابو عزّه از حركت خوددارى كرد و گفت : محمد روز بدر بر من منت گذارده و بدون دريافت فديه آزادم ساخته است و بر هيچ كس ديگر چنين منتى ننهاده است ، من هم سوگند خوردم و پيمان بستم كه هرگز دشمنى را عليه او يارى ندهم . صفوان بن اميه پيش او رفت و گفت : براى اين كار بيرون برو ! او خوددارى كرد و گفت : من با محمد پيمان بسته‌ام كه هرگز دشمنى را عليه او يارى نكنم و به اين عهد خود وفا خواهم كرد ، محمد فقط بر من منت نهاده است و بر هيچ كس ديگر غير از من منت ننهاده ، يا آنها را كشته يا از آنها فديه گرفته است . صفوان گفت : تو همراه ما بيا اگر بسلامت جستى ، هر قدر مال بخواهى مىدهمت و اگر كشته شدى زن و فرزندانت با زن و فرزندان من خواهند بود . ابو عزّه همچنان خوددارى كرد به طورى كه صفوان از او نااميد شد و برگشت ، اما فرداى آن روز صفوان و جبير بن مطعم پيش او آمدند ، صفوان همان گفتار نخستين را به او گفت ، و او همچنان خوددارى مىكرد . جبير گفت : تصور نمىكردم زنده بمانم و ببينم صفوان براى كارى پيش تو بيايد و تو از پذيرفتن آن خوددارى كنى ! او را حفظ كن . ابو عزّه گفت : من خواهم آمد ! گويد : ابو عزه ميان قبايل عرب بيرون شد ، آنها را جمع مىكرد در حالى كه اين شعر را مىسرود :