تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
مسلمانان در ناحيهء عرض - كه ميان وطاء و احد و به سوى جرف است و امروز ( زمان واقدى ) عرصة البقل ناميده مىشود - زراعت كاشته بودند . در آن منطقه ، بنى سلمه و بنى حارثه و ظفر و عبد الاشهل زندگى مىكردند . در آن هنگام چاههاى جرف بسيار كم آب بود و شتربانان شتران آبكش براى يك سطل آب ، ساعتى معطل مىشدند ، قناتهايى كه معاوية بن ابى سفيان حفر كرد ، آب اين چاهها را به كلى خشك ساخت . مسلمانان شب پنجشنبه ابزار و وسايل كشاورزى خود را به مدينه منتقل كرده بودند ، ولى مشركان كه آمدند ، شتران و اسبهاى خود را به زراعت و كشت ايشان رها كردند ، - زراعت خوشه بسته و نزديك به درو بود ، اسيد بن حضير در منطقهء عرض بيست شتر آبكش داشت كه زراعت جو او را آبيارى مىكردند - مسلمانان در مورد كارگران و شتران و ابزار كشاورزى خود ، رعايت احتياط كرده بودند . مشركان روز پنجشنبه را تا شتران و ابزار كشاورزى خود ، رعايت احتياط كرده بودند . مشركان روز پنجشنبه را تا شب همانجا ماندند و شتران خود را جمع كردند و به آنها علف تازه دادند و شب جمعه هم همين كار را دو مرتبه انجام دادند . چون صبح جمعه رسيد خود و اسبانشان عرض را ترك كردند ، در حالى كه در آنجا هيچ سبزه‌اى باقى نمانده بود . چون قريش فرود آمدند و بارهاى خود را گشودند و آرام گرفتند ، پيامبر ( ص ) حباب بن منذر بن جموح را مخفيانه براى كسب خبر و ارزيابى دشمن ميان ايشان فرستاد و به او امر فرمود : چون برگشتى نزد هيچيك از مسلمانان به من گزارش نده ، مگر اينكه بگويى دشمن را اندك ديدم . حباب برگشت و در خلوت به پيامبر ( ص ) گزارش داد ، پيامبر ( ص ) فرمودند : چه ديدى ؟ گفت : اى رسول خدا ، عددشان را سه هزار تخمين زدم ، ممكن است اندكى كم يا بيش باشند . دويست اسب همراه دارند و حدود هفتصد نفر زره‌دار . پيامبر ( ص ) پرسيد : آيا زنها را هم ديدى ؟ گفت : آرى زنهايى همراه ايشان ديدم كه دايره و طبل داشتند . پيامبر ( ص ) فرمود : مىخواهند قوم را تحريك كنند و كشته‌شدگان بدر را به ياد ايشان بياورند . آنگاه فرمود : به من هم همين اخبار رسيده است ، از ايشان چيزى بازگو نكن ، خداى ما را بسنده و بهترين وكيل است ، خدايا به تو پناه مىبرم و كار را به تو وا مىگذارم . سلمة بن سلامة بن وقش روز جمعه از مدينه بيرون رفت ، چون نزديك ناحيهء عرض رسيد ، ناگاه به طليعهء سواران مشركان برخورد كه ده سوار بودند . آنها از پى سلمه تاختند ، سلمه در كنارهء حرّه مقابل ايشان ايستاد ، گاهى به آنها تير مىانداخت و گاهى سنگ مىپراند تا آنكه از گرد او پراكنده شدند . چون آنها برگشتند ، سلمه به مزرعهء خود كه پايين عرض بود ، رفت ، شمشير و زره آهنى خود را كه در گوشهء مزرعه خاك كرده بود ، بيرون آورد و با سرعت دويد و خود را به بنى عبد الاشهل رساند و قوم خود را به آنچه