از مردم طلبكاريم ! فرمود : شتاب كنيد و اين حرفها را رها سازيد . عباده شروع به تبعيد آنها كرد ، آنها از عباده مهلتى خواستند ، در پاسخ گفت : حتى يك ساعت هم بيشتر از سه شبانه روزى كه پيامبر خدا به شما مهلت داده است ، مهلت نمىدهم ، اين فرمان رسول خداست و اگر بر عهدهء من مىبود اصلا مهلتى نمىدادم . چون سه روز گذشت ، عباده هم از پى ايشان روان شد و آنها به سوى شام كوچيدند . عباده مىگفت : به مناطق دور و هر چه دور تر برويد . او تا محل ذباب آنها را همراهى كرد و بازگشت و يهوديان به اذرعات [ 1 ] رفتند . در مورد بيرون راندن يهوديان پس از پيمان شكنى ، روايت ديگرى غير از روايت ابن كعب هم شنيدهايم .
از عروه برايم روايت كردند كه ، چون پيامبر ( ص ) از بدر برگشت يهوديان بر او رشك بردند و خيانت خود را آشكار ساختند . جبرئيل ( ع ) آيهء وَ إِمّا تَخافَنَّ من قَوْمٍ خِيانَةً . . . 8 : 58 را نازل كرد و چون جبرئيل از بيان آن فارغ شد ، پيامبر ( ص ) فرمود : من از ايشان مىترسم و با اين آيه به سوى ايشان حركت كرد و بنى قينقاع تسليم نظر و فرمان رسول خدا شدند كه اموال آنها از رسول خدا باشد و فرزندان و زنان آنها از خودشان .
ربيع بن سبره از پدرش روايت مىكند كه مىگفت : من از شام به طرف مدينه مىآمدم ، در ناحيهء فلجتين [ 2 ] بنى قينقاع را ديدم كه زنان و فرزندان خود را سوار بر شترها كرده بودند و خودشان پياده مىرفتند ، موضوع را از ايشان پرسيدم ، گفتند : محمد ما را بيرون كرد و اموال ما را گرفت . گفتم : كجا مىرويد ؟ گفتند : به شام . سبره مىگويد ، چون به وادى القرى رسيدند ، يك ماه در آنجا اقامت كردند و يهوديان وادى القرى براى پيادگان آنها مركوب دادند و آنها را تقويت كردند و آنها به اذرعات رفتند و در آنجا بودند و پس از مدت كمى از ميان رفتند .
از عبد الله بن ابى بكر بن حزم برايم روايت كردند كه مىگفت : رسول خدا ( ص ) ، سه مرتبه ابو لبابة بن عبد المنذر را در مدينه قائم مقام خود قرار داد ، جنگ بدر ، بنى قينقاع و جنگ سويق .
غزوهء سويق
جنگ سويق در ذى حجه ، كه بيست و دومين ماه هجرت پيامبر ( ص ) بود ، اتفاق
هامش
[ 1 ] اذرعات : سرزمينى در شام است كه همسايهء عمان و بلقاء شمرده مىشود ( معجم البلدان ، ج 1 ، ص 162 ) .
[ 2 ] فلجه ، فلجتين : نام يكى از نهرهاى وادى عقيق است ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 356 ) .