گرفت تا اينكه خداوند در دلهاى ايشان ترس افكند ، پس گفتند : آيا از دژها بيرون بياييم و برويم ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : نه ، بايد تسليم فرمان من باشيد ! ناچار تسليم فرمان رسول خدا شدند و از دژها فرو آمدند . فرمان داده شد كه ايشان را ببندند . گويد : شانههاى آنها را به ريسمان بستند و پيامبر ( ص ) منذر بن قدامه سالمى را بر ايشان گماشت . گويد : ابن ابىّ بر آنها گذشت و گفت : ايشان را باز كنيد ! منذر گفت : آيا مىخواهيد گروهى را كه پيامبر ( ص ) بسته است ، باز كنيد ؟ به خدا سوگند ، هر كس آنها را باز كند گردنش را مىزنم .
عبد الله بن ابىّ به طرف پيامبر ( ص ) دويد و دست خود را در گريبان زره آن حضرت كرد و گفت : اى محمد ، نسبت به دوستان من نيكى كن ! پيامبر ( ص ) با چهرهء بر افروخته و خشمگين به او فرمود : واى بر تو ، رهايم كن ! گفت : رهايت نمىكنم تا نسبت به دوستانم دستور به نيكى دهى ، آنها چهار صد مبارز زرهدار و سيصد جنگجوى بى زرهاند كه در جنگهاى حدائق و بعاث مرا از سرخ و سياه حفظ كردهاند و تو مىخواهى كه در يك روز همهء آنها را درو كنى ؟ اى محمد ، من مردى هستم كه از پيشامدها بيم دارم . پيامبر ( ص ) فرمود : رهايشان كنيد ، خدا ايشان را و او را هم همراه ايشان لعنت كند ! پس چون عبد الله بن ابىّ دربارهء آنها صحبت كرد ، پيامبر ( ص ) آنها را از كشتن رها ساخت و دستور فرمود كه از مدينه بيرونشان كنند ، عبد الله بن ابى همراه همپيمانان خود كه آهنگ خروج از مدينه داشتند ، به حضور پيامبر ( ص ) آمد و قصد داشت با آن حضرت صحبت كند تا اجازه فرمايد كه آنها همچنان در خانههاى خود باقى بمانند . عويم بن ساعده بر در خانهء پيامبر ( ص ) بود ، چون عبد الله بن ابىّ خواست وارد شود ، عويم كنارش زد و گفت : نبايد پيش از آنكه پيامبر ( ص ) اجازه فرمايدت داخل شوى ، ابن ابىّ هم او را كنار زد ، عويم نسبت به او خشونت كرد ، چنان كه چهرهاش را ديوار خراشاند و خون جارى شد .
همپيمانان يهودى ابن ابىّ فرياد بر آوردند و گفتند : اى ابا حباب ( كنيهء عبد الله بن ابىّ ) ما هرگز بر در خانهاى نمىايستيم كه چهرهء تو چنين مجروح شود و ما هم نتوانيم كارى بكنيم . ابن ابىّ در حالى كه خونهاى چهرهء خود را پاك مىكرد ، فرياد مىكشيد : بمانيد ، واى بر شما ! آنها هم فرياد مىزدند : هرگز
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 128
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٢٨