عمرو بن عوف ، كه يكصد و بيست سال عمر كرده و نامش ابو عفك بود ، چون پيامبر ( ص ) به مدينه آمدند ، اسلام نپذيرفت و مردم را به دشمنى آن حضرت بر مىانگيخت .
چون پيامبر ( ص ) به بدر رفت و خداوند او را پيروزى داد ، ابو عفك رشك ورزيد و ستم كرد و اين ابيات را سرود :
مدت زيادى زندگى كردم و هيچ خانه و مجمعى را خردمندتر و فريادرس تر از قوم خود ، براى فرياد خواه نديدم .
سوارى كه به سراغ ايشان آمد ، به اسم حلال و حرام ايشان را متفرق و پراكنده ساخت ، اگر قرار بود به پادشاهى و نصرت واقعى برسيد حق بود تبّع را پيروى مىكرديد .
سالم بن عمير كه يكى از « بسيار گريه كنندگان » [ 1 ] و از قبيلهء بنى نجار بود ، گفت :
بر من واجب است كه ابو عفك را بكشم يا در آن راه كشته شوم . وى اين كار را تا به دست آوردن فرصت مناسب به تأخير انداخت ، تا اينكه در شبى تابستانى كه ابو عفك كنار خانهء خود ، ميان بنى عمرو بن عوف خفته بود ، سالم بن عمير به سراغ او آمد و شمشير بر جگر او نهاد و چنان فشرد كه به تشك او رسيد . دشمن خدا صيحهاى كشيد ، گروهى از همكيشان او به سويش دويدند و او را به خانهاش بردند و همانجا به خاكش سپردند و گفتند : چه كسى او را كشته است ؟ به خدا اگر بدانيم ، در برابر خون عفك ، او را خواهيم كشت ! نهديه كه بانويى مسلمان بود در اين مورد اين اشعار را سرود :
آيين خدا و احمد را تكذيب مىكنى ، سوگند به كسى كه ترا آرزومند مىكند ، اين بد آرزويى است .
اى ابا عفك ، در آخر شب ضربتى از مردى حنيف خوردى .
بگير آن را با همهء سالخوردگى .
و من كاش مىدانستم قاتل تو ، كه در دل شب به سراغت آمد ، آدمى است يا پريزاد .
معن بن عمر برايم روايت كرد كه ابو عفك در ماه شوال بيستمين ماه هجرت كشته شد .
هامش
[ 1 ] بكّائين ( بسيار گريه كنندگان ) هفت نفرند كه براى جنگ تبوك به حضور پيامبر ( ص ) آمدند و حضرت وسيلهاى براى حمل آنها نيافت و ايشان با چشم گريان برگشتند ، مراجعه شود به تفسير آيهء 92 سورهء 9 ، توبه . - م .