تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
و اشراف قريش كشته شدند و آنها به مكه باز گشتند ، عمير بن وهب بن عمير جمحى به حجر اسماعيل آمد و كنار صفوان بن اميه نشست . صفوان گفت : خداوند زندگى را پس از كشته‌شدگان بدر زشت فرمايد ! عمير هم گفت : آرى ، به خدا پس از ايشان خيرى در زندگى نيست و اگر وام نمىداشتم ، كه راهى براى پرداخت آن ندارم و اگر زن و بچه‌هايم نبودند ، كه چيزى ندارم كه براى آنها بگذارم ، به سوى محمد مىرفتم و او را مىكشتم ، تا چشم خود را از او پر كنم ( آرام بگيرم ) ! به من خبر رسيده است كه محمد آزادانه در بازارها مىگردد . من بهانه‌اى هم دارم ، مىگويم آمده‌ام پسر خودم را كه اسير است رها سازم . صفوان از اين گفتار او خوشحال شد و به او گفت : آيا واقعا اين كار را خواهى كرد ؟ گفت : آرى ، سوگند به پروردگار اين ساختمان ( كعبه ) ! صفوان گفت : در اين صورت پرداخت وام تو بر عهدهء من است و خانواده‌ات هم چون خانوادهء خودم خواهند بود ، مىدانى كه در تمام مكه مردى مانند من در گشايش و فراخى نسبت به اهل و عيال نيست . عمير گفت : اين را مىدانم . صفوان گفت : افراد تحت تكفل تو همراه عيال من خواهند بود ، چيزى براى من فراهم نخواهد بود مگر اينكه براى آنان هم باشد ، و پرداخت وام تو هم بر عهدهء من خواهد بود . صفوان براى او شترى فراهم ساخت و او را مجهز كرد و براى عيال او همان چيزى را مقرر داشت كه براى عيال خودش مقرر كرده بود . عمير دستور داد تا شمشيرش را تيز و مسموم كنند و به سوى مدينه حركت كرد و به صفوان گفت : چند روزى تا به مدينه برسم اين موضوع را پوشيده بدار ، و رفت . صفوان هم در اين باره چيزى نگفت . عمير به مدينه رسيد و بر در مسجد فرود آمد و پاى شتر خود را بست و شمشيرش را حمايل كرد ، و به سوى رسول خدا رفت . عمر بن خطاب كه همراه تنى چند از ياران خود نشسته و درباره نعمت خدا بر مسلمانان در بدر ، گفتگو مىكردند ناگاه عمير را با شمشير ديد . عمر ترسيد و به ياران خود گفت : اين سگ را بگيريد ! اين همان دشمن خداست كه در بدر عليه ما ترغيب و تحريض مىكرد و بالا و پايين مىرفت و به قريش خبر مىداد كه ما را نه نيروى پشتيبانى است و نه كمين . ياران عمر برخاستند و او را گرفتند . عمر نزد پيامبر ( ص ) رفت و گفت : اى رسول خدا ، عمير بن وهب در حالى كه سلاح همراه دارد وارد مسجد شده ، او چنان خبيث است كه از او در امان نيستيم . پيامبر ( ص ) فرمود : او را پيش من بياور . عمر رفت و با يك دست حمايل شمشير عمير و با دست ديگر ، دستهء شمشيرش را گرفت و او را به همين صورت به حضور پيامبر ( ص ) آورد . چون پيامبر ( ص ) او را ديدند گفتند : اى عمر ، از او فاصله بگير ! و چون عمير نزديك پيامبر ( ص ) رسيد ، گفت : روزتان خوش ! پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند ما را با درودى غير از درود تو گرامى داشته