به خدا سوگند كه با ما چون يكى از ما بود ، هرگاه از او مىپرسيديم پاسخ مىداد و چون پيش او مىرفتيم او آغاز سخن مىفرمود - حال ما را مىپرسيد - و هرگاه او را فرا مىخوانديم مىپذيرفت و پاسخ مىداد ، با اين همه احساس نزديكى و نزديك ساختن او خود را به ما ، هرگز از پاس حرمتش سخن نمىگفتيم و به پاس بزرگ منشى او ما آغاز سخن نمىكرديم ، اگر لبخند مىزد دندانهايش چون رشته مرواريد آشكار مىشد .
او دين داران را بزرگ مىداشت و بىنوايان را دوست ، نيرومند را در چيز نادرست درباره خود به طمع نمىانداخت و ناتوان را از دادگرى خود نوميد نمىفرمود .
( 1 ) خداى را گواه مىگيرم كه شبى او را در يكى از عبادتگاههايش ديدم ، شبى كه دامن تاريكى بر همه جا فروهشته بود و ستارگانش فرو شده بود و ناپيدا ، او در محراب خود ايستاده و ريش خود را در دست گرفته بود و چون مار گزيدهيى بىتابى مىكرد و با اندوه مىگريست ، گويى هم اكنون آوايش را مىشنوم كه مىگفت ، اى دنيا اى دنيا ! از من كنارهگير آيا خود را براى من آراستهاى ؟
و شيفته من شدهاى و خود را بر من عرضه مىدارى ؟ هرگز هنگام توجه به تو فرا نرسد ، هيهات جز مرا بفريب كه من ترا سه طلاقه كردهام و مرا هرگز بازگشتى به تو نيست ، روزگار تو سخت كوتاه و زندگى تو بىارزش و قدر تو اندك است ، آه از اندكى توشه و دور و درازى سفر آن جهانى و بيم راه . « 1 »
هامش
( 1 ) . اين حديث در مصادر و منابع بسيارى آمده است ، ابن عبد البر در پايان زندگى على عليه السّلام به