( 1 ) 95 - حسين از عبد اللّه ، از يوسف بن موسى ، از عمر بن طلحه قنّاد ، از اسباط بن نصر ، از سماك از حجار بن ابجر ما را حديث كرد كه مىگفته است :
مردى به داورى پيش معاويه آمد و گفت ، اين جامه مرا دزديدهاند و اينك بر تن اين مرد مىبينم ، معاويه گفت اى كاش براى اين داورى على بن ابى طالب حضور مىداشت . « 1 »
( 2 ) 96 - حسين از عبد اللّه ، از عبد الرحمن بن صالح ، از يونس بن بكير ، از عنبسة بن ازهر ، از سماك بن حرب ما را حديث كرد كه مىگفته است : هرگاه عمر بن خطاب رضى اللّه عنه از على عليه السّلام مسألهيى را كه حكم آن را نمىدانست مىپرسيد و على عليه السّلام مشكل كار او را مىگشود ، مىگفت :
هامش
كتاب تشييد المطاعن و گفته راغب و ابن عبد البر در استيعاب حاشيه ص 57 ج 3 و گفته ابو الفرج اصفهانى در ص 28 مقاتل الطالبين و گفته زبير بن بكّار در ص 131 كتاب الموفقيات چاپ 1 بغداد و گفته محمد بن سعد در ص 40 ج 3 طبقات چاپ بيروت پرداختهاند كه در آنها نمونههايى از شادى معاويه و عائشه را در شهادت على عليه السّلام نشان دادهاند كه در واقع خلاف و نقض اين حديث و خوانندگان گرامى مىتوانند براى آگهى بيشتر به منابع مذكور مراجعه فرمايند .
( 1 ) . ابن عساكر هم نظير اين روايت را در شرح حال حجار بن ابجر كه به جرو نصرانى هم مشهور است آورده كه گفته است پيش معاويه بودم دو مرد پيش او داورى آوردند يكى گفت اين جامهء من است و دليل آورد ديگرى گفت من اين جامه را از مردى كه او را نمىشناسم خريدهام معاويه گفت كاش پسر ابى طالب حضور مىداشت ، گفتم من حكم على را در مسألهيى مانند اين شاهد بودم ، معاويه پرسيد چگونه حكم كرد ؟ گفتم جامه را به صاحبش كه دليل آورده بود پس داد و به ديگرى گفت پول خود را تباه ساختهاى .