( 1 )
اجازه گرفتن عمار ياسر از امير المؤمنين عليه السلام كه با ابن عمر و محمد بن مسلمه گفتگو كند و سخن على عليه السلام درباره كسانى كه از همراهى با او خوددارى كردند
و چون آن سه تن برگشتند عمار ياسر كه خدايش رحمت فرمايد از امير المؤمنين اجازه خواست تا با ابن عمر گفتگو كند و اجازه فرمود . عمار به ابن عمر گفت : اى پسر عمر ! افرادى از مهاجران و انصار با على بيعت كردهاند كه اگر آنان را بر تو برترى دهيم ، خشمگين نمىشوى و اگر تو را بر آنان برترى دهيم خشنود نخواهى بود . تو شمشير نهادن بر اهل نماز را چيزى منكر دانستهاى و حال آنكه ما مىدانيم و تو هم مىدانى كه قاتل را قصاص قتل است و كسى كه زناى محصنه مىكند ، بايد سنگسار شود ، آن يكى با شمشير كشته مىشود و اين يكى را با سنگسار كردن مىكشند . آگاه باش و بدان كه على با هيچ كس از مردمى كه اهل نمازند ، جنگ نمىكند مگر اينكه حكم جنگ با او و كشتارش همچون حكم همان افراد لازم باشد .
( 2 ) گويد ، ابن عمر خنديد و گفت : اى ابو اليقظان ! عمر هنگامى كه اهل شورى را از قريش جمع كرد و آنان كسانى بودند كه پيامبر ( ص ) در حالى كه از ايشان خشنود بود رحلت فرمود ، سزاوارترين آنان به خلافت در نظر پسر عمر ، على بن ابى طالب بود . امروز هم همانند گذشته او را بر همان حال مىبينم و اين بيعت هم همچون بيعت عثمان است - بر عهده من لازم است - جز اينكه كارى پيش آمده است كه شمشير در آن وارد شده است و من از انجامش ناتوان ماندهام . و اى ابو اليقظان ! به خدا سوگند دوست نمىدارم كه دنيا و هر چه در آن است در قبال آنكه يك روز دشمنى على را آشكار سازم يا يك ساعت كينهء او را در دل بگيرم از من باشد . گويد ، عمار خنديد و گفت : شگفتا كه مىدانند و عمل نمىكنند و مىگويند و به كار نمىبندند .
( 3 ) عمار به حضور على كه خدايش رحمت كناد برگشت و از او اجازه خواست تا با محمد بن مسلمه گفتگو كند و امير المؤمنين به او اجازه فرمود . هنگامى كه عمار به ديدار محمد بن مسلمه رفت ، محمد به او گفت : اى ابو اليقظان ! پس از جدايى كه ميان من و تو بود ، اينك خوش آمدى ، و به خدا سوگند اگر نه اين است كه عهدى از پيامبر ( ص ) بر گردن من است ،