سرشت نرم خود دگرگون مىگرديدند و در سخن چيرگى مىجستند و زور مىگفتند و گفتارشان حال آنان را دگرگون مىساخت كه خشم و تعصب سراپاى آنان را فرو مىگرفت .
( 1 ) و اين حال از اهل ادب و پيشوايان در علوم نظرى و كلام هم سر مىزد و شگفت است كه آنچه گفتيم ميان گروهى جريان داشت كه پيشينهاى در تعصب نداشتند و كسى به ظاهر ايشان را به تعصب فرانمىخواند و حق تقدمى هم نداشتند كه انگيزهء خشم و حميّت آنان باشد . شگفتى بيشتر در آن است كه خود آنان مىگفتند و معتقد بودند كه اختلاف نظر در اين موضوع چندان مهم نيست و خطاى در اين مورد چندان بزرگ نيست و سخن و اختلاف نظر در اين باره هرگز همچون سخن و اختلاف نظر در مورد توحيد و عدل نيست .
ما اين مقدمه را فراهم آورديم تا شما بدانيد كه آفت آن گروه در اين موضوع همان يك مسأله است و اين انگيزه در آن پايدار است .
( 2 ) اما آن گروه از اصحاب حديث كه از حشويّه « 1 » بودند و ديگر مردم عوام در اين مسأله به اندازهء نادانى و كمى شناخت خود تعصّب و سختگيرى داشتند كه ياراى تشخيص ميان سنّت و فريضه و آيين شرع و آنچه را كه پادشاهان بنى اميه به آن فرامىخواندند ، نداشتند و در نتيجه معتقد به عقيدهء آنان مىشدند و همان گفتار را مىگفتند .
هر چند پادشاهان اموى - و مروانى - از ميان رفتهاند ولى عموم مردمى كه پيرو عقايد ايشان بودهاند ، امروز [ قرن سوم هجرى ] هم وجود دارند و به همان عقايدى كه از پادشاهان سركش و گذشتگان ستمگر خويش ارث بردهاند ، پايبند هستند .
توجه بنى اميّه به اين گناه خود تا آنجا رسيد كه آموزگاران را وادار مىكردند عقايد آنان را در مكتبها به كودكان آموزش دهند تا كودكان با چنان پندارها پرورش يابند و در بزرگى و سالخوردگى هم از دل آنان بيرون نرود .
( 3 ) جزوههايى فراهم كرده بودند كه در آن نام پيشوايان را چنين نوشته بودند : ابو بكر بن ابى قحافة ، عمر بن خطاب ، عثمان بن عفان ، معاوية بن ابى سفيان .
و چنان شد كه بيشتر عوام مردم على بن ابى طالب و نسب او را نمىشناختند ، نام او هم بر زبان هيچ يك از ايشان جارى نمىشد .
از اخبارى كه اين موضوع را تأييد مىكند ، خبرى است كه از محمد بن حنفيه از جنگ جمل نقل شده است كه مىگفته است : به مردى حمله كردم و همينكه نيزهام خواست او را
هامش
( 1 ) زبيدى در تاج العروس ، ج 10 ، ص 90 مىنويسد حشويه گروهى از بدعتگزاراناند .