در دست اوست . ( 1 ) دنيا به هر سوى رو كند و رود ، او هم بدان سوى مىرود و رو مىكند . نه به گفتهء بازدارنده از سوى خدا بازمىايستد و نه اندرزى از سوى خدا را مىپذيرد . منزه است پروردگار . آنان چگونه از خانهها جدا و گرفتار خشم خدا مىگردند و به گورها برمىگردند ! در آن هنگام است كه بر كارهاى دشوار آگاه مىگردند و هر كس مىداند كه سخت شيفته و فريب خورده بوده است . آنچه كه بر دلهاى ايشان فرود مىآيد غير قابل توصيف است . دو حالت بر آنان جمع مىشود ، سختى مرگ و اندوه از دست دادن . در اين حال چهرههايشان افسرده و رنگهايشان پريده و اندامهايشان سست مىشود . از سختى بيرون شدن جان ، دست و پاى خود را تكان مىدهند و پيشانيهاى آنان بر عرق مىنشيند . پس مرگ به درون آنان بيشتر نفوذ مىكند تا آنجا كه مانع سخن گفتن آنان مىشود . او چشم خود را بر افراد خانوادهاش مىگرداند مىبيند و مىشنود و خردش درست است ، ولى نمىتواند سخن بگويد . مىانديشد كه عمر خود را در چه چيزى تباه كرده است و روزگار خود را چگونه سپرى ساخته است . اموالى را كه در گردآورى آن به رنج افتاده است در نظر مىآورد و مىبيند هنگام جدايى از آن رسيده است و و بال گردآورى آن بر او پيوسته است . آن مال براى كسانى كه پس از او هستند باقى مىماند و خود در گرو آن درمانده است . در اين حال انگشت پشيمانى مىگزد بر آنچه كه به هنگام مرگ بر او آشكار شده است ، و بر آنچه كه به هنگام زندگى بر آن رغبت داشته است بىرغبتى نشان مىدهد و آرزو مىكند كه اى كاش آنچه را كه بر آن حسد مىبرد و رشك مىورزيد از آن ديگرى مىبود .
( 2 ) آنگاه مرگ همچنان او را فرومىگيرد و در تن او بيش مىشود تا آنجا كه گوشش از كار بازمىماند و ميان افراد خانوادهء خود افتاده است . نه زبان دارد كه سخن گويد و نه با گوش خود چيزى مىشنود . چشم بر چهرههاى آنان مىگرداند . حركت لب و زبان آنان را مىبيند ولى گفتارشان را نمىشنود و مرگ همچنان بر او چنگ مىاندازد تا آنجا كه خردش از كار فرو مىماند و ديگر با آن چيزى نمىفهمد . آنگاه مرگ او را بيشتر فرومىگيرد تا آنجا كه ديدهاش از كار فرو مىماند . شناخت او از دنيا از ميان مىرود و در اين هنگام پردهء حجت او دريده مىشود و مرگ همچنان پيش مىرود تا جان به حلقوم او مىرسد و سرانجام روح را از پيكرش مىربايد و ميان اهل خود مردارى مىشود كه آنان از كنار او مىگريزند و به بيم مىافتند . اينك نه آوايى را پاسخ مىدهد و نه با مويه كنندهاى همراه و هم صدا مىگردد .
آنگاه شروع به غسل دادن او مىكنند . جامهء مردم دنيا را از تن او بيرون مىآورند و او را كفن مىكنند و چنان نيست كه بر او شلوار و پيراهن بپوشانند ، بلكه او را در آن پارچه
المعيار و الموازنة ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٨