( 1 ) دو فقط اسلام بود .
محمد بن فضل از عبد الرحمان بن اسحاق از حسين بن ابى سفيان از انس بن مالك ما را خبر داد كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) به ديدار ام سليم آمد و در خانهء او نماز مستحبى گزارد و سپس خطاب به ام سليم فرمود هر گاه نماز واجب مىگزارى پس از نماز ده مرتبه سبحان الله و ده مرتبه الحمد لله و ده مرتبه تكبير بگو سپس هر چه از خداوند مىخواهى بخواه كه براى تو پاسخ آرى داده خواهد شد .
عفان بن مسلم از سليمان بن مغيرة از ثابت از انس ما را خبر داد كه مىگفته است * ابو طلحه به خواستگارى ام سليم آمد ، ام سليم او را گفت براى من شايسته و روا نيست كه همسر مشرك شوم ، اى ابو طلحة آيا نمىدانى خدايى را كه مىپرستيد بردهء فلان خانواده كه درودگر است مىتراشد و اگر آن را روى آتش بگيريد آتش مىگيرد . گويد ابو طلحه در حالى كه اين سخن بر دلش نشسته بود برگشت . و از آن پس هر گاه ابو طلحه پيش ام سليم مىآمد او همان سخن خويش را بازگو مىكرد تا آنكه روزى پيش ام سليم آمد و گفت آنچه را به من پيشنهاد كردى پذيرفتم ، انس مىگفته است براى ام سليم مهريهيى جز مسلمان شدن ابو طلحه نبوده است .
عفان بن مسلم ، از حماد بن سلمة از ثابت ما را خبر داد كه مىگفته است * ام سليم به ابو طلحه گفت آيا نمىدانى خدايى را كه مىپرستى چوب درختى است كه از زمين مىرويد و نمىبينى كه آن را فلان بردهء حبشى كه بردهء فلان خانواده است بر زمين مىكشد ؟ گفت آرى همينگونه است . ام سليم گفت آزرم نمىدارى كه براى چوبى كه از زمين مىرويد و بردهء حبشى فلان خانواده آن را بر زمين مىكشد سجده مىكنى ؟ آيا نمىتوانى گواهى دهى كه پروردگارى جز خداى يگانه وجود ندارد و محمد رسول خداوند است و من خود را به ازدواج تو درمىآورم و از تو كابينى جز همان نمىخواهم . ابو طلحه گفت مرا آزاد بگذار تا در اين باره بينديشم و بر كار خود بنگرم . ابو طلحه رفت و انديشه كرد و باز آمد و گفت گواهى مىدهم كه پروردگارى جز خداوند يكتا وجود ندارد و محمد ( ص ) رسول خداست .
ام سليم خطاب به پسر خويش انس گفت برخيز و مرا به ازدواج او در آور .
مسلم بن ابراهيم ، از مثنى بن سعيد ، از قتاده از انس بن مالك ما را خبر داد كه مىگفته است * گاهى كه پيامبر ( ص ) به ديدن ام سليم مىآمدهاند وقت گزاردن نماز نافله فرا مىرسيده است و آن حضرت بر روى فرش ما كه بوريايى شسته و آب پاشيده بود نماز مىگزاردند .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 425
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٢٥