( 1 ) نماز ديدم كه كسى كنارش بود و به او مىگفت برخيز ، بنشين ، چنين و چنان كن .
اسماعيل بن عبد الله بن ابى اويس از گفتهء پدرش از هشام بن عروة ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه منذر پسر زبير از عراق برگشت براى مادر خود اسماء دختر ابو بكر جامههاى ظريف و نازك بافت مرو و سپيد رنگ آورد ، در آن هنگام چشم اسماء كور شده بود ، بر آن جامهها دست كشيد و گفت چه بد ! جامههاى او را به خودش برگردانيد ، اين موضوع بر منذر گران آمد و گفت مادرجان ! آن اندازه نازك نيست كه پوست بدن از زير آن ديده شود ، اسماء گفت بر فرض كه ديده نشود زيبايى آن را مىستايند ، گويد منذر براى مادر جامه سپيد ضخيم مروى خريد ، اسماء آن را پذيرفت و گفت از اين گونه جامه به من بپوشان .
انس بن عياض ليثى از محمد بن ابى يحيى از اسحاق وابستهء محمد بن زياد از ابو واقد ليثى كه در جنگ يرموك « 1 » شركت داشته است ما را خبر داد كه مىگفته است * اسماء دختر ابو بكر همراه شوهرش زبير بوده است و ابو واقد شنيده است كه اسماء به زبير مىگويد ، اى ابو عبد الله ! گاهى مردى از دشمن كه در حال دويدن است پايش به گرههاى ريسمانهاى خيمه من بند مىشود و بدون آنكه زخمى بر او خورده باشد مرده بر زمين مىافتد .
يزيد بن هارون از حماد بن سلمه از هشام بن عروه از پدرش يا از فاطمه دختر منذر ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگام حكومت سعيد بن عاص كه دزدان و راهزنان به مدينه هجوم مىآوردند ، اسماء دختر ابو بكر براى خود خنجرى فراهم آورد و شبها آن را زير سر خود مىنهاد .
كثير بن هشام از فرات بن سلمان ، از عبد الكريم ، از عكرمه ما را خبر داد كه مىگفته است * از اسماء دختر ابو بكر پرسيدم آيا كسانى از گذشتگان بودند كه از بيم خدا غش كنند ؟ گفت نه ولى چنان بودند كه از بيم مىگريستند .
احمد بن عبد الله بن يونس ، از زهير ، از ابو اسحاق از مصعب بن سعد ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه عمر مقررىها را مشخص كرد براى اسماء دختر ابو بكر هزار درم مقرر داشت .
عفان بن مسلم ، از حماد بن سلمه از هشام بن عروة ما را خبر داد كه مىگفته است
هامش
( 1 ) جنگ يرموك به روزگار خلافت ابو بكر ميان مسلمانان و روميان بوده است . به ايام العرب فى الاسلام ، ص 206 مراجعه شود .