( 1 ) بيرون رفتن رسول خدا ( ص ) و ابو بكر در شبى كه براى هجرت به غار ثور پناه بردند يكى از دامنهاى خود را دو قطعه كرد قطعهيى را سفرهء ايشان قرار داد و قطعهيى را دهانه بند مشگ آب آنان و بدين گونه به ذات النطاقين مشهور شد .
اسماء را زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى به همسرى گرفت و اسماء براى او پسرانى به نامهاى عبد اللّه ، عروة ، منذر ، عاصم و مهاجر و دخترانى به نامهاى خديجه كبرى و ام حسن و عايشه آورد .
ابو اسامه حمّاد بن اسامه از هشام بن عروة از پدرش و فاطمه از گفتهء اسماء ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه پيامبر ( ص ) از خانهء ابو بكر آهنگ هجرت فرمود كه به مدينه برود سفرهء ايشان را آماده ساختم ولى براى سفره و براى مشك آب چيزى كه آنها را در آن ببنديم نيافتم . من به ابو بكر گفتم به خدا سوگند چيزى جز همين كمربند دامنم پيدا نكردم ، گفت آن را دو پاره كن با يكى مشگ آب و با ديگرى سفره را ببند و چنان كردم و به همين مناسبت به ذات النطاقين معروف شدم .
و همو از هشام بن عروة از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * شاميان هنگامى كه با عبد اللّه بن زبير جنگ مىكردند به عنوان تحقير او را پسر ذات النطاقين صدا مىكردند ، عبد اللّه بن زبير مىگفت اين نكوهشى است كه ننگ آن از تو آشكار است « 1 » اسماء از پسرش عبد اللّه پرسيد آنان تو را به اين موضوع نكوهش كردند ؟ گفت آرى ، مادر گفت به خدا سوگند كه آن بر حق است - از افتخارهاى من شمرده مىشود .
و باز همو از هشام بن عروة از پدرش از خود اسماء دختر ابو بكر ما را خبر داد كه مىگفته است * زبير مرا به همسرى گرفت در حالى كه نه مال داشت و نه برده و نه چيز ديگرى و فقط اسبى داشت و من بودم كه اسب او را علف مىدادم و زحمت مراقبت از آن را از دوش زبير برمىداشتم ، اسب را تيمار مىكردم و دانههاى خرماهاى تازه را براى اسب مىكوبيدم و آبش مىدادم و دلو آبكشى را پينه مىزدم و خمير مىكردم و نمىتوانستم نان بپزم . برخى از بانوان انصار كه مردمى نيكو رفتار بودند براى من خمير مىكردند ، من هستههاى خرما را از زمين زبير كه پيامبر ( ص ) در اختيارش نهاده بودند جمع مىكردم و
هامش
( 1 ) مصراع دوم بيتى از ابو ذؤيب هذلى است كه تمام آن چنين است :
و عيّرها الواشون انى احبها * و تلك شكاة ظاهر عنك عارها به بخش نخست ديوان الهذليين ، ص 21 ، چاپ دار الكتب مراجعه فرماييد .