( 1 ) پوشيدم و از خانه بيرون آمدم و پيش دخترم حفصه رفتم و پرسيدم آيا كسى از شما هست كه يك روز تا شب رسول خدا را به خشم آورد يا خودش با آن حضرت خشم گيرد ؟ گفت آرى ، گفتم بدبخت و زيانكار خواهى بود ، آيا خود را در امان مىبينى كه خداوند به سبب خشم پيامبرش بر تو خشم گيرد و نابود و درماندهات سازد ؟ از پيامبر فزونطلبى مكن و در هيچ مورد گفتهء ايشان را رد مكن و از ايشان قهر مكن و هر چه مىخواهى از من بخواه و اگر مىبينى هووى تو از تو زيباتر و در نظر پيامبر دوست داشتنىتر است ناراحت مباش و مقصودم عايشه بود ، عمر افزود كه در آن روزها به ما خبر رسيده بود قبيلهء غسان اسبهاى خود را نعل مىزنند و آمادهء جنگ با ما مىشوند ، و همان هنگام دوستم كه به شهر رفته بود شامگاه برگشت و در خانهام را محكم زد ، و بانگ برداشت كه مگر عمر خواب است ، ترسيدم و شتابان بيرون آمدم ، گفت امروز كار بزرگى رخ داده است ، گفتم چه خبر است آيا قبيلهء غسان آمدهاند ؟ گفت مهمتر و بزرگتر از آن است ، پيامبر ( ص ) همسران خود را طلاق داده است . گفتم واى حفصه كه نوميد و زيان ديده شد گمان مىبردم كه اين كار به زودى صورت خواهد گرفت . جامه پوشيدم و بيرون آمدم و نماز صبح را همراه رسول خدا گزاردم و پيامبر ( ص ) دالانچهيى داشت كه آن جا رفت و كرانه گرفت . من پيش حفصه رفتم ديدم مىگريد ، پرسيدم چه چيز تو را به گريه واداشته است ؟ مگر اين موضوع را به تو نگفته بودم ؟ آيا پيامبر شما را طلاق داده است ؟ گفت نمىدانم چه بگويم ، در اين دالانچه از همگان كناره گرفته است ، عمر مىگويد از خانهء او بيرون آمدم و به مسجد و كنار منبر رفتم ديدم گروهى آنجا نشستهاند و برخى از ايشان گريه مىكنند ، من هم كنارشان نشستم ولى ناراحتى و دلتنگى بر من چيره شد و كنار دالانچهيى كه پيامبر ( ص ) آنجا بود رفتم و به غلام سياهى كه بر در ايستاده بود گفتم از ايشان براى عمر اجازهء ورود بخواه ، غلام رفت و با پيامبر گفت و پيش من برگشت و گفت گفتم پاسخى نفرمود ، من برگشتم و كنار منبر با همان گروه نشستم ولى قرار نداشتم دوباره برگشتم و به غلام گفتم براى عمر اجازه بگير . رفت و باز آمد و گفت گفتم پاسخى نفرمود ، بازگشتم و همچنان با آن گروه كنار منبر نشستم . باز بىقرار شدم و پيش غلام رفتم و گفتم براى عمر اجازه بگير ، رفت و بيرون آمد و گفت گفتم و نام بردم سكوت فرمود . برگشتم و چون پشت كردم و چند گامى رفتم غلام مرا فراخواند و گفت براى تو اجازه فرمود ، به حضور پيامبر رفتم و ديدم بر بوريايى دراز كشيده است و تشكى ندارد و فقط زير سر بالشى انباشته از ليف خرما داشت . بوريا و برجستگى شنها بر
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٩٠