تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
( 1 ) شنيدم مىگفت همراه ابو سعيد خدرى و جابر بن عبد اللّه كه در آن هنگام كور شده بود نشسته بودم و آن دو گفتگو مىكردند ، مردى آمد و سلام داد و نشست و سپس به جابر گفت اى ابو عبد اللّه ! عروة بن زبير مرا به حضورت فرستاده است كه بپرسم پيامبر ( ص ) در چه باره از زنان خود كناره گرفته است ؟ جابر گفت يك شبانه روز بود كه پيامبر ( ص ) به نماز جماعت نمىآمد ، همهء اندوههاى گذشته و آينده ما را فرو گرفت . بر در خانهء آن حضرت جمع شديم و بلند گفتگو مىكرديم كه صداى ما را بشنود و بداند آنجاييم ، مدتى طولانى درنگ كرديم نه اجازهء ورود فرمود و نه خود پيش ما آمد ، جابر مىگويد گفتيم پيامبر ( ص ) دانستند كه شما اينجاييد اگر مىخواست اجازه دهد تا كنون اجازه مىفرمود ، پراكنده شويد و آن حضرت را ميازاريد ، مردم پراكنده شدند غير از عمر بن خطاب كه همچنان ايستاد و سرفه مىكرد و بلند سخن مىگفت و براى خود اجازهء ورود مىخواست تا سرانجام پيامبر ( ص ) به او اجازه فرمود . عمر مىگفت به حضور ايشان رفتم و ديدم دست بر گونهء خود نهاده است و نشانهء اندوه را در ايشان ديدم ، گفتم اى رسول خدا ! پدر و مادرم فدايت باد چه چيز شما را افسرده كرده است و مردم از نديدن شما در چه اندوهىاند ، فرمود اى عمر ! اين زنها از من چيزهايى مىخواهند كه ندارم - پيش من نيست - و اين موضوع مرا چنان كرده است كه مىبينى ، گفتم اى رسول خدا جميله دختر ثابت از من چيزى خواست كه ياراى آن را نداشتم « 1 » و بر او چنان سيلى زدم كه با گونه به زمين افتاد ! و شما اى رسول خدا چنانى كه خداوند وعدهء يارى فرموده و پس از سختى آسايش قرار خواهد داد . عمر گفت چندان با آن حضرت گفتگو كردم كه متوجه شدم اندكى از گرفتگى و اندوه آن حضرت بر طرف شد ، من از حضور پيامبر بيرون آمدم و ابو بكر را ديدم و داستان را به او گفتم ، ابو بكر پيش عايشه رفت و گفت خودت به خوبى مىدانى كه پيامبر ( ص ) چيزى را اندوخته و از شما پوشيده نمىدارد در اين صورت چيزى را كه ندارد از ايشان نخواهيد ، نياز خودت را بررسى كن و به من بگو ، عمر هم پيش دختر خود حفصه رفت و به او همانگونه گفت . سپس ابو بكر و عمر با يك ديگر پيش همسران ديگر پيامبر رفتند و همان مطلب را به آنان گفتند . هنگامى كه پيش ام سلمه رفتند و آن سخن را براى او گفتند ، ام سلمه گفت شما را با اين سخنان چه كار است ؟ پيامبر ( ص )
هامش
( 1 ) جميله همسر عمر و مادر پسرش عاصم است . شرح مختصرى از احوال او در اسد الغابه ، ج 5 ، ص 417 آمده است .