( 1 ) واقدى مىگويد ، حارثة بن نعمان خانههايى نزديك مسجد داشت و هر گاه پيامبر همسر تازهيى مىگرفت حارثه يكى از آنها را كه معمولا مسكن خودش بود خالى مىكرد و چنان شد كه همهء خانههاى حارثه در اختيار پيامبر ( ص ) و همسران آن حضرت قرار گرفت .
واقدى از عبد اللّه بن يزيد هذلى ما را خبر داد كه مىگفته است * خانههاى رسول خدا را در آن هنگام كه عمر بن عبد العزيز از سوى وليد بن عبد الملك حاكم مدينه بود و مىخواست آنها را ويران و ضميمهء مسجد كند ديدم ، خانههايى از خشت خام بود و حجرهها از شاخههاى بريده خرما كه ميان آن را گلاندود كرده بودند ساخته شده بود ، آنها را شمردم نه خانه بود كه در فاصله خانه عايشه تا درى كه مخصوص آمد و شد پيامبر ( ص ) بود و از آنجا تا حدود خانهء امروزى اسماء دختر حسن بن عبد اللّه بن عبيد اللّه ادامه داشت ، خانه و حجره ام سلمه را ديدم كه با خشت خام ساخته شده بود ، از پسر پسر ام سلمه از سبب آن پرسيدم ، گفت هنگامى كه پيامبر ( ص ) به جنگ دومة الجندل رفته بود ام سلمه خانه و حجره خود را با خشت خام ساخت ، هنگامى كه پيامبر برگشت و به آن خانه ساخته شده از خشت خام نگريست قضا را ام سلمه نخستين همسر آن حضرت بود كه به حضورشان آمد ، پيامبر پرسيدند اين بنا چيست ؟ ام سلمه گفت خواستم بدين گونه از ديدگان مردم پوشيده بمانم ، فرمود اى ام سلمه ناپسندترين راهى كه مال مسلمان در آن هزينه مىشود بنا و ساختمان است .
محمد بن عمر واقدى از اسرائيل از جابر از عامر ما را خبر داد كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) در مورد چيزى جز خانههاى همسرانش و زمينى كه آن را وقف فرموده بود وصيت نكرد .
محمد بن عمر واقدى از معاذ بن محمد انصارى ما را خبر داد كه مىگفته است * از عطاء خراسانى در حضور عمران بن ابى انس كه ميان مرقد مطهر رسول خدا و منبر نشسته بودند شنيدم مىگفت من خانههاى همسران رسول خدا را ديدم كه از شاخههاى خرما بود و بر درهاى آن پردههاى سياه مويين آويخته بود ، مىگفت در همان حال نامه وليد بن عبد الملك رسيد و خوانده شد كه در آن فرمان داده بود حجرههاى همسران رسول خدا ( ص ) ضميمه مسجد شود و من در هيچ روز بيشتر از آن روز گريه كننده نديدم ، عطاء مىگفته است در آن روز از سعيد بن مسيب شنيدم كه مىگفت به خدا سوگند دوست مىدارم اين دولتمردان اين حجرهها را به حال خود بگذارند تا آنكه كودكان مدينه كه پرورش
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٧٢