( 1 ) همواره به او مىفرمود همسرت را به صورت پسنديده نگهدار و سپس بقيه آيه نازل شد كه مىفرمايد « و آنچه را كه خداوند آشكار كنندهء آن بود در دل نهان مىدارى » ، عارم در پى حديث خود مىگويد سرانجام رسول خدا زينب را به همسرى گرفت و در عروسى او وليمهيى داد كه دربارهء هيچ يك از همسران خود نداده بود كه براى پذيرايى گوسپندى كشت . عارم بن فضل از حماد بن زيد از ثابت ، از انس ما را خبر داد كه مىگفته است * اين آيه كه خداوند مىفرمايد « چون زيد خواستهء خويش را از آن زن برآورد او را به همسرى تو درآورديم » دربارهء زينب نازل شده است - تتمهء همان آيهء سى و هفت سورهء احزاب است - گويد زينب بر زنان پيامبر افتخار مىكرد و مىگفت شما را افراد خانوادهتان به همسرى رسول خدا دادهاند و مرا خداوند از فراز هفت آسمان عقد فرموده است .
عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از عاصم احوال ما را خبر داد كه مىگفته است * مردى با يكى از مردان قبيله اسد مفاخره مىكرد ، مرد اسدى گفت به من بگو آيا ميان شما زنى هست كه خداوند او را از فراز آسمانها عقد فرموده باشد ؟ و مقصودش زينب دختر جحش بود .
عفان بن مسلم و عمرو بن عاصم كلابى هر دو از سليمان بن مغيرة از ثابت از انس بن مالك ما را خبر دادند كه مىگفته است * چون مدت عدهء زينب دختر جحش سپرى شد ، حضرت ختمى مرتبت به زيد بن حارثه فرمودند در اين باره كسى را امينتر و مورد اعتمادتر از خودت پيدا نمىكنم ، خودت پيش زينب برو و از او براى من خواستگارى كن ، زيد به راه افتاد و بر در خانهء زينب رفت كه مشغول خمير كردن بود و داشت روى خمير خود را مىپوشاند ، زيد مىگويد همين كه او را ديدم و دانستم كه پيامبر ( ص ) به فكر اوست چنان در نظرم بزرگ آمد كه نتوانستم بر او بنگرم بر پاشنه خود چرخيدم و پشت به او كردم و گفتم اى زينب ! تو را مژده باد كه رسول خدا ( ص ) از تو نام مىبرد ، گفت من تا با خداى خود خلوت نكنم و از او استمداد نجويم كارى انجام نمىدهم و برخاست و به مسجد خانه خود رفت و در همين هنگام اين آيه نازل شد كه « و چون زيد خواسته خويش را از او برآورد او را به همسرى تو درآورديم » ، گويد رسول خدا ( ص ) آمد و بدون اينكه اجازه بگيرد به خانه و پيش زينب رفت .
سعيد بن منصور ، از محمد بن عيسى عبدى ، از ثابت بنانى ما را خبر داد كه مىگفته است * از انس بن مالك پرسيدم چند سال خدمتكارى حضرت ختمى مرتبت را بر عهده
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 106
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٠٦