( 1 ) محمد بن عمر ، از عمر بن عثمان جحشى از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه پيامبر ( ص ) به مدينه آمد زينب دختر جحش هم از كسانى بود كه همراه آن حضرت ؟ ! « 1 » به مدينه هجرت كرد ، زينب بانويى بسيار زيبا بود ، رسول خدا ( ص ) او را براى زيد بن حارثه خواستگارى فرمود . زينب گفت من برگزيدهترين بيوهزن قريشم و او را براى همسرى خود نمىپسندم ، پيامبر فرمودند من او را براى تو پسنديدهام و زيد بن حارثه او را به همسرى گرفت .
واقدى ، از عبد اللّه بن عامر اسلمى از محمد بن يحيى بن حيان ما را خبر داد كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) به جستجوى زيد به خانه او آمد ، به زيد بن حارثه زيد بن محمد مىگفتند و چنان بود كه اگر رسول خدا ساعتى مىگذشت و او را نمىديد مىپرسيد زيد كجاست ؟ به هر حال رسول خدا به جستجوى او به خانهاش آمد و او را پيدا نكرد - در خانه نبود - زينب دختر جحش كه همسر زيد بود به محض آنكه شنيد پيامبر به جستجوى زيد بر در خانه آمده است شتابان و بدون اينكه جامههاى بيرونى خود را بپوشد با جامهيى كه در خانه و به هنگام كار مىپوشند بر در خانه آمد ، پيامبر ( ص ) پشت به زينب كرد - چهرهء خود را برگرداند - زينب گفت اى رسول خدا زيد اين جا نيست و سپس گفت پدر و مادرم فداى تو باد به خانه بيا و آن حضرت از رفتن به خانه خوددارى فرمود و در حالى كه پشت كرده بود و مىرفت همهمهيى كرد و با خود چيزى مىگفت كه مفهوم نبود و فقط گاهى به صورت آشكارا اين جمله را مىگفت « پروردگار بزرگ منزه است تصرف كننده و دگرگون كنندهء دلها منزه است » ، چون زيد به خانه برگشت همسرش او را گفت كه رسول خداى بر در خانه آمده است ، زيد گفت به ايشان نگفتى به خانه بيايند ؟ گفت خواهش و پيشنهاد كردم نپذيرفت ، زيد پرسيد آيا چيزى و سخنى از او نشنيدى ؟ گفت هنگامى كه پشت كرده بود و مىرفت شنيدم چيزى مىگفت ولى نفهميدم چه مىگفت و فقط شنيدم كه مىگفت « پروردگار بزرگ منزه است ، دگرگون و تصرف كنندهء دلها منزه است » .
زيد حركت كرد و چون به حضور پيامبر رسيد گفت به من خبر رسيد كه بر در خانهام آمدهايد ، اى رسول خدا پدر و مادرم فداى تو باد كاش به خانه مىرفتى ، شايد تو را از زينب
هامش
( 1 ) مىدانيم كه هيچ بانويى در هجرت همراه پيامبر نبوده است ، يعنى هم زمان و با فاصله اندك زينب هم به مدينه هجرت كرده است .