تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
( 1 ) پيش ام سلمه آمد و گفت اين دخترك را كه همسر پيامبر را به خود مشغول داشته است بياور و دخترك را با خود برد و در منطقه قبا او را به دايه‌يى سپرد . پيامبر ( ص ) به خانهء ام سلمه آمد و پرسيد زينب كجاست ؟ بانويى كه همراه ام سلمه نشسته بود توضيح داد كه عمار او را برده است كه دايه‌يى برايش پيدا كند ، پيامبر فرمود : من از فردا نوبت و قسمت را رعايت خواهم كرد ، فرداى آن روز به خانه ام سلمه آمد و همان جا ماند و چون خواست برود فرمود ، اى ام سلمه ! تو را بر خاندانت كرامتى است هر چند در آغاز ازدواج پيش هيچ يك از زنان خود هفت شبانه روز نبوده‌ام اگر بخواهى پيش تو هفت روز مىمانم ولى اگر نسبت به تو چنين كنم براى ديگران هم همينگونه رفتار خواهم كرد . فضل بن دكين از عبد الرحمان بن غسيل از گفتهء خاله‌اش سكينه دختر حنظلة از ابو جعفر محمد بن على - امام باقر عليه السلام - ما را خبر داد كه مىگفته است * پس از مرگ ابو سلمه پيامبر ( ص ) به خانه ام سلمه رفت و راجع به عنايات خدا نسبت به ابو سلمه و آنچه براى او مقرر فرموده و فضيلتى كه به او ارزانى فرموده است گفتگو فرمود و در آن حال بر دست خود كه روى بوريا بود تكيه داده بود و چندان با ام سلمه گفتگو فرمود كه بوريا بر دست آن حضرت اثر گذاشته بود . محمد بن عمر واقدى ، از عبد اللّه بن جعفر ، از عثمان بن محمد اخنسى ، از عبد الرحمان بن سعيد بن يربوع ، از ام سلمة ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه رسول خدا ( ص ) از من خواستگارى كرد با خود گفتم در من سه موضوع است كه درست و شايسته نيست با آن سه موضوع به همسرى رسول خدا در آيم ، نخست اينكه سال‌خورده‌ام ، دو ديگر آنكه مادر چند يتيم هستم ، سوم آنكه سخت غيرتمندم ، ام سلمه مىگفته است پيامبر ( ص ) براى من پيام فرستادند اينكه گفته‌اى سالخورده‌اى من از تو سال‌خورده‌ترم و اينكه گفته‌اى مادر يتيمانى ، هزينه و سنگينى ادارهء آنان بر عهدهء خدا و رسول خداست و اينكه گفته‌اى غيرتمندى از پيشگاه خداوند مىخواهم كه اين حالت را از تو بزدايد . ام سلمه مىگفته است بر پيامبر ( ص ) مرا عقد فرمود و مرا از خانهء خودم به حجره همسر درگذشته‌اش زينب دختر خزيمه كه به ام المساكين معروف بود برد ، در آن خانه جوال كوچكى بود كه در آن نگاه كردم و ديدم مقدار كمى جو در آن است ، دستاس و كاسه و ديگچه‌يى هم بود و چون نگريستم در آن ديگ اندكى پيه و چربى بود جو را برداشتم و دستاس كردم و در كاسه ريختم و همان چربى اندك را خورش قرار دادم ، آرى اين