تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
( 1 ) بن ابى بكر بن حارث بن هشام ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه رسول خدا با ام سلمه دختر ابى اميه ازدواج كرد سه روز پيش او ماند ، سپس خواست كه دور بزند ، ام سلمه جامه آن حضرت را گرفت ، پيامبر فرمودند چه مىخواهى اگر دوست دارى بيشتر پيش تو بمانم چنان خواهم كرد ولى بعد از حساب ماندن پيش تو كم خواهم كرد ، سپس پيامبر فرمودند براى زن بيوه سه روز و براى دوشيزه هفت روز است . محمد بن عمر واقدى ، از عبد اللّه بن جعفر ، از عبد الواحد بن ابى عون از صالح بن ابراهيم بن عبد الرحمان بن عوف مرا حديث كرد كه مىگفته است * هنگامى كه ام سلمه به خانهء حضرت ختمى مرتبت رفت دختر خود را كه از ابو سلمه داشت شير مىداد ، عمار بن ياسر گفت اين دخترك سرخ روى مانع بهره‌گيرى رسول خدا از همسرش مىباشد و او را گرفت و به دايه‌يى سپرد . روح بن عبادة از ابن جريج ، از حبيب بن ابى ثابت ما را خبر دادند كه مىگفته است * عبد الحميد بن عبد اللّه بن ابى عمرو و قاسم بن محمد بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام او را خبر داده‌اند كه هر دو از ابو بكر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام شنيده‌اند كه مىگفته است * ام سلمه همسر حضرت ختمى مرتبت به او گفته است كه چون به مدينه هجرت كرده است به مردم مدينه گفته است كه دختر ابو امية بن مغيره است ولى مردم او را تكذيب كرده و گفته‌اند چه دروغ بزرگى ، تا آنكه گروهى از آنان كه مىخواسته‌اند به حج بروند به ام سلمه گفته‌اند آيا براى خويشاوندان خود نامه نمىنويسى ؟ و ام سلمه همراه آنان نامه‌يى براى خويشاوندان خود نوشته است و هنگامى كه آنان به مدينه برگشته‌اند سخن ام سلمه را تصديق كرده‌اند و مايهء فزونى احترام او شده است ، ام سلمه مىگفته است پس از آنكه زينب را زاييدم حضرت رسول به خواستگارى من آمدند با خود گفتم و به آن حضرت هم عرض كردم كه كسى چون من نبايد ازدواج كند و نشايد كه از او خواستگارى كنند كه سالخورده و غيرتمند و بچه دارم ، پيامبر فرمود من از تو بزرگترم غيرت و رشگ‌ورزى را هم خداوند از تو خواهد زدود ، بچه‌ها هم بر عهدهء خداوند و رسول اويند . گويد ، پيامبر ( ص ) با او ازدواج فرمود و هر گاه پيش او مىآمد مىپرسيد زينب كجاست و در چه حال است ؟ تا آنكه عمار آمد و آن دختر را از ام سلمه گرفت و گفت اين رسول خدا را از كار منع مىكند و او را به دايه سپرد ، بار ديگر كه رسول خدا آن جا آمد پرسيد كه زينب كجاست قريبه خواهر ام سلمه كه با او همراه بود به عرض رساند كه عمار بن ياسر زينب را برده است ، پيامبر فرمود