تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
( 1 ) گويد عبد الله بن ادريس ما را خبر داد و گفت از صالح بن صالح همدانى شنيدم مىگفت * شعبى كنار گروهى ايستاده بود آنان كه او را نمىديدند از او بدگويى مىكردند . شعبى چون سخن ايشان را شنيد خطاب به آنان همان بيت را خواند كه
« هنيئا مريئا غير داء مخامر * لعزّة من اعراضنا ما استحلّت »
گويد محمد بن عبد الله انصارى ، از گفتهء صالح بن مسلم ما را خبر داد كه مىگفته است * همراه شعبى بودم . دست من در دست او يا دست او در دست من قرار داشت . به مسجد رسيديم حماد در مسجد بود و ياران و شاگردانش گرد او بودند و فرياد و هياهو داشتند . گويد ، شعبى گفت : به خدا سوگند اين گروه اين مسجد را براى من چنان ناخوشايند كرده‌اند كه از خاكروبه ريز كنار خانه‌ام در نظر ناخوشايندتر شده است ، اى گروه بىمايه و فرصت طلب ، شعبى از مسجد برگشت و ما هم برگشتيم . گويد قبيصة بن عقبه ما را خبر داد و گفت سفيان ، از عبد الله بن ابى السفر ، از گفتهء شعبى ما را خبر داد كه مىگفته است * روزگارى بر من گذاشت و هيچ جايگاهى براى نشستن خوشتر از اين مسجد نبود و همواره آرزومند نشستن در آن بودم و اينك نشستن بر خاكروبه ريز كنار خانه‌ام براى من خوشتر از نشستن در اين مسجد است . و هر گاه از كنار آن قوم مىگذشت مىگفت : اين بىمايگان يا اين بردگان آزاد شده چه مىگويند . اين ترديد از قبيصه است . شعبى سپس به من - عبد الله بن ابى السفر - گفت : بر آنچه كه از عقيده خود براى تو مىگويند ادرار كن ! و آنچه از گفتهء ياران حضرت ختمى مرتبت براى تو نقل مىكنند فراگير و به كاربند . گويد عبد الحميد بن عبد الرحمان حمّانى ، از گفتهء ابو حنيفه ما را خبر داد كه مىگفته است * شعبى را ديدم كه جامهء خز مىپوشيد و با شاعران همنشينى مىكرد . در بارهء مسأله‌يى - ظاهرا مربوط به شعر و ادب - از شعبى پرسيدم ، گفت : اين بردگان آزاد شده در اين باره چه مىگويند . گويد فضل بن دكين ، از سفيان ، از ابو حصين ، از شعبى ما را خبر داد كه مىگفته است * دوست دارم مقررى من در ادرار خر مىبود ، چه بسا كسا كه دريافت مقررى او را به آتش مىكشاند . گويد عارم بن فضل ، از حماد بن زيد ، از ايوب ، از عطيه سرّاج ما را خبر داد كه مىگفته است * همراه شعبى از كنار يكى از مساجد طائفه جهينة گذشتيم . شعبى گفت :