( 1 ) شد از كدام قبيلهاى ؟ پاسخ داد از مردم يمن و شمارم در قبيلهء كنده است .
گويد ، عفان بن مسلم و عارم بن فضل هر دو از حماد بن زيد ما را خبر دادند كه مىگفته است ايوب از محمد بن سيرين براى ما نقل كرد كه مىگفته است * شريح شاعر و كوسه و پىشناس بود .
محمد بن عبيد و فضل بن دكين هر دو از ام داود وابشى ما را خبر دادند كه * او داورى پيش شريح برده و مىگفته است شريح ريش نداشته است .
گويد عارم بن فضل ، از حماد بن زيد ، از عطاء بن سائب ما را خبر داد كه مىگفته است * روزى عربى صحرانشين پيش شريح آمد و از او پرسيد از كدام قبيلهاى ؟ شريح گفت : من از آنانى هستم كه خداوند بر آنان با اسلام نعمت ارزانى فرموده است . گويد : مرد عرب از پيش او بيرون آمد و مىگفت : به خدا سوگند چنان ديدم كه اين قاضى شما نمىداند از كدام قبيله است .
گويد موسى بن اسماعيل ، از ابو هلال ، از حميد بن هلال ، از شعبى ما را خبر داد كه مىگفته است * مردى آمد و گفت : چه كسى مرا پيش شريح مىبرد ؟ گفتيم : آن شخص شريح است پيش او برو . آن مرد از شريح پرسيد از كدام قبيلهاى ؟ گفت : من از كسانى هستم كه خداوند با اسلام بر ايشان نعمت ارزانى داشته است و ديوان دريافت مقررى من در قبيلهء كنده است . آن مرد پيش ما برگشت و گفت : خدايتان رحمت كناد مرا پيش مرد سرگشتهيى فرستاديد - كه گويا برده و وابسته است . گفتيم : مگر به تو چه گفت ؟ گفت : مىگويد من از كسانى هستم كه خداوند با اسلام بر ايشان نعمت ارزانى داشته است و ديوان من در كنده است . گفتيم : همه ما از كسانى هستيم كه خداوند بر آنان با اسلام نعمت ارزانى داشته است .
همان شخص كسى است كه او را مىخواهى .
گويد جرير بن عبد الحميد ، از ابو اسحاق شيبانى ، از شعبى ما را خبر داد كه مىگفته است * عمر بن خطاب بهاى اسبى را با مردى تمام كرد كه آن را بخرد ، و سوار بر آن شد كه به تاخت و تاز آوردش . اسب درمانده شد . عمر به آن مرد گفت : اسب خودت را بگير . مرد گفت : نمىگيرم - معامله تمام شده است . عمر به او گفت : در اين باره داورى ميان من و خودت برگزين . مرد گفت : شريح را انتخاب كردم و داورى به شريح بردند . شريح گفت : اى امير مؤمنان چيزى را كه خريدهاى نگهدار يا آن را همانگونه كه سالم گرفتهاى پس بده . عمر گفت : داورى جز اين نيست . و به شريح گفت : به كوفه برو و او را به قضاوت آن شهر
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 581
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٨١