تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
( 1 ) آن گروه بيرون رفتند من هم از پى ايشان بيرون آمدم . در اين هنگام غلامى خود را به من رساند و گفت : وزير تو را دستور مىدهد كه فردا پيش از وقتى كه امروز آمدى به حضورش بيايى . غلام كيسه‌يى به من داد كه نفهميدم در آن چيست ولى مرا آكنده از شادى كرد . من پيش غلام كه همان جا مانده بود رفتم و سوار شدم و پرده‌دار هم همراه من بود تا مرا پيش يارانم رساند . پيش آنان رفتم و گفتم : چراغ آوريد . كيسه را گشودم آكنده از دينار بود . آنان از من پرسيدند كه يحيى به تو چه پاسخى داد ؟ گفتم : غلام او مرا دستور داد كه فردا زودتر از وقتى كه امشب رفتم پيش او بروم . دينارها را برشمردم پانصد دينار بود ، يكى از ياران گفت خريدن مركب تو بر عهده من و ديگرى گفت فراهم آوردن زين و لگام و چيزهاى ديگر مناسب آن بر عهده من ، ديگرى گفت حمام بردن و فراهم آوردن وسايل خضاب و عطر بر عهده من و يكى ديگر گفت خريد و فراهم آوردن جامه‌هاى تو بر عهده من و فقط مرا بگو كه لباس و هيأت ظاهرى آن گروه چگونه است . من صد دينار بر شمردم و به كسى كه عهده‌دار هزينه ايشان بود سپردم . همگان سوگند خوردند كه هيچ درم و دينارى از من به عنوان سهم هزينه نخواهند گرفت و فردا بامداد هر يك پى كارى كه براى من بر عهده گرفته بودند رفتند و هنوز نماز ظهر را نگزارده بودم كه از لحاظ فراهم شدن لوازم از خوشبخت‌تر مردم بودم . هميان و باقى مانده دينارها را برداشتم و پيش زبيرى رفتم . او كه مرا در آن حال ديد بسيار شاد شد و من موضوع را به او گفتم . زبيرى گفت : من به مدينه مىروم . گفتم : آرى مىدانم و تو خود مىدانى كه من همسر و فرزندانم را در چه حالى پشت سر گذاشتم ، دويست دينار به زبيرى سپردم كه به آنان برساند و از پيش او برگشتم و با آنچه كه در هميان باقى مانده بود نزد ياران خود آمدم . نماز عصر را خواندم و به بهترين صورت آماده شدم و بر در خانهء يحيى بن خالد رفتم . حاجب چون مرا ديد برخاست و جلو آمد و مرا بار داد و به حضور يحيى رفتم كه چون مرا ديد نشان شادى را آشكارا بر چهره‌اش ديدم . من در جاى خود نشستم و شروع به پاسخ دادن در باره احاديثى كه از من پرسيده بود كردم و پاسخ من خلاف آنچه ديگران اظهار مىداشتند بود و بر ايشان و گرهى كه بر ابرو فكنده بودند مىنگريستم . يحيى همچنان از من در بارهء احاديث گوناگون مىپرسيد و پاسخ مىدادم و آن گروه خاموش بودند و هيچ كس از آنان چيزى نمىگفت . چون مغرب فرا رسيد جلو ايستاد و نماز گزارد و خوراك آوردند و شام خورديم . پس از آن يحيى جلو ايستاد و با ما نماز عشاء گزارد و همگى در