( 1 ) در همان حال صداى كوبه در را شنيدم ، گفتم بنگريد كيست ؟ كنيز گفت : فلانى پسر فلانى پسر على بن حسين بن على است . گفتم : اجازه ورودش بده و به پاس او از جاى برخاستم و او را خير مقدم گفتم و نزديك خود نشاندم و گفتم : اى پسر رسول خدا چه چيز موجب آمدن بوده است ؟ گفت : عمو جان فرا رسيدن رمضان و اين كه هيچ چيز نداريم .
ساعتى انديشه كردم و به او گفتم لايه تشكچه را بالا بزن و آن كيسه را با هر چه در آن است بردار . او كيسه را برداشت . به وكيل خرج خود گفتم اينك برو و چون او رفت همسرم ام عبد الله آمد و پرسيد در باره نياز آن جوانمرد چه كردى ؟ گفتم : همهء آنچه را كه در كيسه بود به او دادم . گفت : چه نيكو كردى و چه توفيقى يافتى .
سپس در بارهء دوستى كه نزديك خانه بود انديشيدم . كفش پوشيدم و به سوى خانهء او رفتم در زدم در را گشود و اجازه داد . او بر سلام پيشى گرفت و خوشامد گفت و مرا نزديك خود نشاند و پرسيد چه چيز موجب آمدن بوده است ؟ فرا رسيدن رمضان و سختى حال را به او خبر دادم . ساعتى انديشه كرد و سپس مرا گفت : لايه تشكچه را بالا بزن و كيسه را بردار نيمى از آن را به ما بده و نيمى را خود بردار . كيسه موجود بود من پانصد درم برداشتم و پانصد درم ديگر را به او سپردم و به خانه برگشتم و همان مرد را كه ما يحتاج مرا مىخريد خواستم و گفتم بنويس سى و پنج من آرد [ 1 ] و همه نيازمندى مرا كه مىخواستم نوشت .
در همين حال شنيدم كسى در مىزند به خدمتكار گفتم بنگر كيست ؟ او بر در رفت و باز آمد و گفت : خادمى با لباس آراسته است . گفتم : اجازهاش بده . او آمد و نامهيى از يحيى بن خالد همراه داشت كه از من خواسته بود همان دم پيش او بروم . به وكيل خرج خود گفتم : برو و چون رفت جامه پوشيدم و بر مركب سوار شدم و همراه آن خادم به سوى خانهء يحيى بن خالد كه خدايش رحمت كناد رفتم . چون به حضورش در آمدم در حياط خود نشسته بود . چون مرا ديد و سلام دادم خوشامد گفت و مرا نزديك خود جاى داد و به غلام خود دستور داد پشتى بياورد . من كنارش نشستم . يحيى از من پرسيد اى ابا عبد الله مىدانى چرا تو را فرا خواندم ؟ گفتم : نه . گفت : ديشب انديشه در بارهء تو و فرا رسيدن ماه رمضان و وضع مالى تو خواب را از سرم ربود . گفتم : خداوند كار وزير را به صلاح دارد . داستان من به
هامش
[ 1 ] . كلمه متن « قفيز » است كه از كويز فارسى گرفته شده و واحد وزن و مساحت است كه در اهواز و حدود عراق هفت من بوده است و پنج قفيز با تسامح به سى و پنج من ترجمه شد . براى اطلاع بيشتر به فرهنگ فارسى مرحوم دكتر معين ذيل كلمه قفيز مراجعه فرماييد .