( 1 ) همگان به من گفتند بايد همراه زبيرى باشى اين جا خوراك و آشاميدنى تو فراهم است در پى آن مباش .
فردا پگاه بر در خانهء زبيرى رفتم . آگاه شدم كه سوار شده و به خانهء يحيى رفته است .
من هم آن جا رفتم و مدتى نشستم تا آنكه دوستم بيرون آمد و همين كه مرا ديد گفت : اى ابا عبد الله فراموش كردم در باره كار تو با يحيى گفتگو كنم ولى همين جا باش تا پيش يحيى برگردم و به درون رفت . اندكى بعد پرده دار پيش آمد و به من گفت : وارد شو . من با آن حال و سر و وضع نابسامان پيش يحيى رفتم . اين موضوع در سه يا چهار روز باقى مانده از رمضان بود . همين كه يحيى مرا با آنان حال ديد نشان اندوه را در چهرهاش آشكارا ديدم . او بر من سلام داد و مرا نزديك خود نشاند . گروهى پيش او بودند و در بارهء احاديث با او سخن مىگفتند . او شروع به گفتگوى با من كرد و در بارهء حديثى پس از حديث ديگر از من مىپرسيد . من از پاسخ در آن موارد تن زدم و چيزهايى كه موافق با پرسش او نبود مىگفتم و آن گروه بهترين پاسخ را مىدادند و من همچنان خاموش بودم . چون وقت آن مجلس پايان يافت و آن گروه برخاستند و برفتند من هم برخاستم و بيرون آمدم .
نزديك پردهء حجره خدمتگزارى از خدمتگزاران يحيى پيش من آمد و گفت : وزير مىفرمايد كه امشب پيش او افطار كنى . چون پيش ياران خود رفتم و داستان را به ايشان خبر دادم گفتم : بيم آن دارم كه خادم مرا اشتباه گرفته باشد . يكى از ايشان گفت : اينك اين دو گرده نان و قطعه پنيرى بردار و بر مركب من سوار شو و غلام من پشت سرت خواهد بود ؟
اگر پردهدار تو را بار داد چيزهايى را كه همراه تو است به غلام مىدهى . و اگر به گونه ديگرى بود به يكى از مسجدها مىروى خوراكى را كه همراه دارى مىخورى و از آب مسجد مىآشامى . من به راه افتادم هنگامى بر در خانه يحيى رسيدم كه مردم نماز مغرب را گزارده بودند ، همين كه پردهدار مرا ديد گفت : اى شيخ ! دير آمدى و چند بار فرستادهء يحيى به جستجوى تو آمد . من هر چه همراهم بود به غلام سپردم و او را فرمان دادم كه همان جا باشد . و داخل شدم آن گروه كه صبح آنجا بودند همگى آمده و نشسته بودند من هم سلام دادم و نشستم . آب آوردند و دستهاى خود را شستيم و من از همه آن گروه به يحيى نزديكتر نشسته بودم . افطار كرديم . هنگام نماز عشاء فرا رسيد يحيى با ما نماز گزارد و باز بر جاى خود نشستيم . يحيى شروع به پرسيدن از من كرد و من همچنان تن مىزدم و آن گروه پاسخهايى مىدادند كه پاسخى كه من داشتم بر خلاف آن بود . چون ديرى از شب گذشت
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 314
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣١٤