( 1 ) خود نوشت كه براى من مركب رفتن به مدينه كرايه كند و من عهدهدار هزينه كردن هيچ درم و دينارى نبودم . من پيش ياران خود برگشتم و اين خبر را به آنان گفتم و سوگندشان دادم كه آنچه به ايشان پيشكش مىدهم بپذيرند و آنان سوگند خوردند كه هيچ دينار و درمى از من نخواهد پذيرفت و به خدا سوگند من اخلاقى چون اخلاق ايشان نديدهام . با اين حال چگونه است كه مرا به سبب دوست داشتن يحيى سرزنش مىكنند .
همچنين احمد بن مسبّح از گفتهء عبد الله بن عبيد الله مرا حديث كرد كه مىگفته است * پيش واقدى نشسته بودم ، سخن از يحيى بن خالد به ميان آمد . واقدى بسيار براى او طلب رحمت كرد . ما گفتيم : اى ابا عبد الله تو بر يحيى بسيار رحمت مىفرستى . گفت : چرا نبايد بر مردى كه برخى از احوال او را به تو خبر مىدهم رحمت نفرستم . كمتر از ده روز از ماه شعبان باقى مانده بود و در خانه هيچ چيز نداشتيم نه آرد و نه آرد تف داده و نه هيچ كالايى از كالاهاى دنيايى . من سه تن از دوستان را در نظر گرفته و با خود گفته بودم نياز خود را به آنان عرضه دارم . پيش ام عبد الله كه همسرم بود رفتم ، گفت : اى ابا عبد الله چه كردهاى ؟ و مىبينى در حالى هستيم كه در خانه هيچ نداريم نه گندمى و نه آردى و نه چيز ديگرى و ماه رمضان فرا رسيد . گفتم : سه تن از دوستان را در نظر گرفتهام كه حاجت خود پيش ايشان برم ، پرسيد مدنى هستند يا عراقى ؟ گفتم : برخى مدنى و برخى عراقى . گفت : ايشان را براى من نام ببر . گفتم نخست فلانى . گفت : مردى والاتبار و توانگر است جز اينكه بسيار منت نهنده است و براى تو مصلحت نمىبينم كه پيش او به روى ، دومى را نام ببر . نام بردم و گفتم فلانى است .
گفت : مردى والاتبار و بسيار متمول است ، جز اينكه بخل مىورزد و مصلحت تو را در آن نمىبينم كه پيش او به روى . خود گفتم سومى فلانى است . گفت : آرى والاتبار گرامى كه چيزى ندارد و اگر پيش او به روى اعتراضى بر تو نيست .
واقدى گويد : پيش او رفتم در زدم و اجازه خواستم . اجازه داد چون وارد شدم بر من خير مقدم گفت و نزديك خود نشاند و پرسيد اى ابا عبد الله چه نيازى تو را اين جا آورده است ؟ داستان فرا رسيدن ماه رمضان و سختى حال را به او گفتم . ساعتى انديشيد و گفت : لايه تشكچه را بالا بزن و كيسهيى را كه آنجاست بردار . نخست آن را بشوى و پاكيزه گردان و سپس آن را خرج كن . نگريستم درمهاى سياه شدهاى بود ، كيسه را برداشتم و به خانهء خود برگشتم و كسى را كه عهدهدار خريد كالاى من بود خواستم و گفتم : بنويس ، هفتاد من آرد و هفت من برنج و چه اندازه شكر و همه نيازهاى خود را گفتم .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 317
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣١٧