( 1 ) محمد بن عمر واقدى از مدينه به بغداد كوچ كرد و در آن شهر چهار سال از سوى عبد الله - مأمون - پسر امير المؤمنين هارون سرپرستى قضاى ناحيهء عسكر مهدى را عهدهدار شد . او مردى دانا و آگاه به سيره و تاريخ جنگها و فتوحات و نيز مطلع به اختلاف و اتفاق مردم در بارهء احاديث و احكام بود و اين امور را در كتابهايى كه نوشته و فراهم آورده و خود آنها را نقل مىكرده است بررسى و تفسير كرده است .
احمد بن مسبّح براى من از گفتهء عبد الله بن عبيد الله نقل كرد كه مىگفته است ، واقدى به من گفت * هنگامى كه امير المؤمنين هارون الرشيد حج گزارد و به مدينه آمد به يحيى بن خالد برمكى گفت در جستجوى مردى آگاه به مدينه و آرامگاههاى اين شهر و گورهاى اين شهر و گورهاى شهيدان هستم كه بداند جبريل عليه السلام چگونه و از كجا به حضور حضرت ختمى مىرسيده است ، و تو در اين كار بينديش . يحيى بن خالد به پرس و جو پرداخت و همگان او را به من راهنمايى كرده بودند . يحيى به من پيام فرستاد و من پس از نماز عصر پيش او رفتم . يحيى مرا گفت : اى شيخ ! امير المؤمنين كه خدايش عزت دهاد چنين مىخواهد كه نماز عشاء را در مسجد بگزارى و همراه ما به مشاهد مدينه آيى و ما را بر آنها آگاه سازى و توضيح دهى كه جبريل از كجا به حضور پيامبر مىآمده است ، نزديك ما باشى . همين كه نماز عشاء را گزاردم ديدم شمعهاى برافروخته را بيرون آوردند و دو مرد را ديدم كه سوار بر دو خر آمدند و يحيى گفت : آن مرد كجاست ؟ گفتم : همين جايم . آن دو را كنار مسجد آوردم و گفتم : اين جايگاهى است كه جبريل به حضور پيامبر مىآمد . آن دو پياده شدند و دو ركعت نماز گزاردند و ساعتى دعا كردند و خدا را فرا خواندند و دوباره سوار شدند و من پيشاپيش آنان حركت مىكردم و هيچ جايگاه و هيچ آرامگاه و محل شهادتى باقى نماند كه به ايشان نشان نداده باشم . همه جا نماز مىگزاردند و با كوشش دعا مىكردند . و بر همان حال بوديم تا سپيده دميد و به مسجد رسيديم و مؤذن اذان صبح گفت .
چون آن دو كنار كاخ رسيدند ، يحيى بن خالد به من گفت : اى شيخ ! بر جاى باش و جايى مرو . من نماز صبح را در مسجد گزاردم و چون شب را به روز آوردم ، يحيى بن خالد كه آهنگ حركت به مكه داشت مرا بار داد و جاى نشستن مرا نزديك خود قرار داد و گفت :
امير المؤمنين كه خدايش عزت دهاد از راهنماييهاى تو بسيار خشنود و همچنان در حال گريستن است و براى تو فرمان به ده هزار درم داده است . در همان حال هميانى آماده شده به من سپرده شد . يحيى گفت : اى شيخ ! اين هميان را بگير كه بر تو فرخنده باد و ما امروز
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 311
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣١١