( 1 ) پيامبر ( ص ) دربارهء وام چه فرموده است [ 1 ] . ابن شهاب به پدرم پاسخ داد كه من به اموال خود اعتماد مىكنم . به خدا سوگند اگر اين سراچه كنار جوى براى من باقى بماند و تا سقف آكنده از زر يا سيم شود آن را مساوى و عوض اموال خود نمىبينم . گويد : در آن هنگام در سراچهاى كه كنار جوى بود نشسته بودند . ابراهيم بن سعد راوى اين روايت مىگويد من ترديد دارم كه ابن شهاب گفته است آكنده از زر يا از سيم باشد .
محمد بن عمر واقدى از گفتهء عبد الرحمان بن ابى الزناد ، از گفتهء پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * زهرى همواره پيش هشام بن عبد الملك دربارهء خلع وليد بن يزيد از وليعهدى سخن مىگفت و وليد را نكوهش مىكرد و كارهاى زشتى را كه بسيار بد بود بازگو مىكرد و مىگفت سر انگشتهاى كودكان را با حنا خضاب مىبندند . [ 2 ] و به هشام مىگفت چيزى جز خلع او براى تو روا نيست . هشام به سبب پيمانى كه براى وليد بسته بود نمىتوانست او را از وليعهدى بر كنار سازد . و از آنچه زهرى مىكرد ناراحت نمىشد و اميد داست كه شايد اين كار زهرى مردم را بر وليد بشوراند . ابو الزناد مىگويد : روزى كنار خيمهء هشام نشسته بودم و پارهاى از سخنان ابن شهاب زهرى را دربارهء وليد مىشنيدم و خود را به غفلت مىزدم . در اين هنگام پردهدار آمد و گفت : وليد بر در منتظر است . هشام گفت : بارش دهيد . پردهدار او را بار داد و به خيمه در آورد . هشام براى وليد روى تشك خود جا باز كرد . و من - ابو الزناد - در چهره وليد نشانهء خشم و بدى را مىديدم . چون وليد به خلافت رسيد به من و عبد الرحمان بن قاسم و ابن منكدر و ربيعه پيام فرستاد و ما را فرا خواند . مرا شبانه فرا خواند و با من خلوت كرد و غذا آوردند و پس از گفتگوهايى ، چنين گفت : اى پسر ذكوان ! آيا آن روز را كه من پيش آن مرد لوچ [ 3 ] آمدم و تو نيز آن جا بودى به ياد مىآورى كه زهرى به پوستين من در افتاده بود ؟ و آيا چيزى از سخنان او را به خاطر دارى ؟ گفتم : اى امير المؤمنين ! آرى آن روز را كه تو آمدى به خاطر دارم و من نشانه خشم را در چهرهات ديدم . گفت : همان خدمتكارى كه بالا سر هشام ايستاده بود همان روز پيش از آنكه بر شما وارد شوم همه چيز را براى من گفت و افزود كه تو خاموش ماندهاى و هيچ نگفتهاى . گفتم :
هامش
[ 1 ] . براى اطلاع بيشتر از احاديث نبوى در نكوهش وام به شمارههاى 4307 - 4303 كتاب سيوطى ، جامع الصغير ، چاپ دار الفكر ، بيروت مراجعه فرماييد . شايد منظور اين حديث
« الدّين شين الدّين » ،
« وام مايه ننگ دين است » باشد .
[ 2 ] . معنى كنايى اين عبارت را نفهميدم كه آيا ارتباطى به سبكيها و بى قيديها دارد يا چيز ديگرى است .
[ 3 ] . وليد و بسيارى ديگر از دولتمردان مروانى براى تحقير هشام از او به مرد لوچ نام مىبردهاند .