( 1 ) حسن بصرى ؟ ايوب سخن خود را تكرار كرد كه هيچ كس را داناتر از زهرى نديدهام .
عبد الرحمان بن مهدى از حماد بن زيد ، از برد ، از مكحول نقل مىكرد كه مىگفته است * كسى را داناتر از زهرى به سنت گذشته نديدهام .
شعيب بن حرب مىگويد مالك بن انس مىگفت * كنار زهرى و محمد بن منكدر مىنشستيم . زهرى مىگفت ابن عمر چنين و چنان حديث كرده است . پس از آن در محضرش مىنشستيم و مىپرسيديم آنچه را از ابن عمر نقل كردى چه كسى آن را به تو گفته است ؟ مىگفت : پسرش سالم ! گويد وليد بن مسلم مىگفت ، از سلمة بن عيار شنيده كه مىگفته است * از زهرى شنيده است كه مىگفته است : اين احاديث بىبند و بار چيست - كه رايج شده است .
از گفته عبد الله بن صالح به نقل از معاوية بن صالح مرا خبر دادند كه مىگفته است * ابو جبلة سى دينار در خانه خود به زهرى وام پرداخت . زهرى ده دينار اضافه پرداخت .
ابو جبله به او گفت : ترسيدى در اين باره چيزى به خاطر ما خطور كند ؟ زهرى خنديد و گفت :
طلب تو حق تو بود كه پرداختيم . اين هم جايزهاى است كه به تو پاداش داديم .
محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت پيرمردى از دايىهاى زهرى كه از خانواده ديل از بنى نفاثة بود مرا خبر داد و گفت * زهرى شبى براى پانزده تن پانزده خادم به خدمت گرفت . هر خادمى به سى دينار نقد ، كه هر ده دينار پانزده دينار به حساب مىآمد .
معن بن عيسى ما را خبر داد و گفت مخرمة بن بكير براى ما نقل كرد و گفت * من به مصر مىرفتم ، ابن شهاب را كه از شام مىآمد و طىّ طريق مىكرد ديدم و خود شاهد بودم در حالى كه بارانى بر تن داشت و ردا نپوشيده بود نماز گزارد .
معن بن عيسى از زنجى ما را خبر داد كه مىگفته است * زهرى را ديدم موهاى خود را با رنگ سياه رنگ مىكند . مالك مىگويد : من زهرى را ديدم كه با حنا خضاب مىبست .
معن بن عيسى از گفته منكدر بن محمد ما را خبر داد كه مىگفته است * ميان چشمهاى زهرى - بر پيشانى او - نشان سجده ديدم ولى روى بينى او نشانى از آن نبود .
عبد العزيز بن عبد الله اويسى از قول ابراهيم بن سعد ، از گفتهء پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * هشام بن عبد الملك هشتاد هزار درم وام زهرى را پرداخت كرد . گويد : من خود شنيدم كه پدرم ابن شهاب را دربارهء وامدارى او نكوهش مىكرد و به او مىگفت هشام بن عبد الملك هشتاد هزار درم تو را پرداخت كرده است . خودت هم به خوبى مىدانى كه
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 146
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤٦