( 1 )
طبقهء چهارم از تابعان اهل مدينة
زهرى
نام و نسبش چنين است : محمد بن مسلم بن عبيد الله بن عبد الله اصغر بن شهاب بن عبد الله بن حارث بن زهرة بن كلاب بن مرّة . مادرش عائشة دختر عبد الله اكبر بن شهاب است . كنيهاش ابو بكر بوده است .
محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت عبد الرحمان بن عبد العزيز براى ما نقل كرد كه خود از زهرى شنيدم كه مىگفت * پسر بچهاى در حال رشد و پرورش بودم و هيچ مالى نداشتم و نام من در ديوان - دريافت مقررى - نبود . در آن حال نسب قوم خود را از عبد الله بن ثعلبة بن صعير عدوى مىآموختم كه او به نسب و تبار قوم من دانا و خواهرزاده و همپيمان ايشان بود . مردى پيش او آمد و دربارهء طلاق مسألهاى از او پرسيد . عبد الله بن ثعلبة از پاسخ آن ناتوان ماند و او را به سعيد بن مسيب راهنمايى كرد . من با خود گفتم ديگر نبايد خود را پيوسته و همراه اين مرد سالخورده بدارم كه انديشه و پندارش اين است كه رسول ( ص ) بر سر او دست كشيده است [ 1 ] و نمىداند پاسخ اين مسأله چيست .
من همراه كسى كه آن مساله را پرسيده بود پيش سعيد بن مسيب رفتم . مسأله خود را پرسيد و سعيد پاسخ داد . من همنشينى با عبد الله بن ثعلبه را رها كردم و به سعيد پيوستم و با عروة بن زبير و عبيد الله بن عتبة و ابو بكر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام همنشينى كردم و فقيه شدم .
سپس به شام سفر كردم . سحرگاه به مسجد دمشق درآمدم و آهنگ حلقهء بزرگى از مردم كه رو به روى ايوان بلند نشسته بودند كردم و ميانشان نشستم . ايشان نخست از نسب و تبارم پرسيدند . گفتم : مردى قرشى از ساكنان مدينهام . سپس گفتند : آيا احكام مربوط به كنيزان فرزنددار را مىدانى ؟ گفتم : آرى ، و عقيده عمر بن خطاب را در آن باره به ايشان گفتم . آنان به من گفتند : اين جايگاه درس و نشستن قبيصة بن ذؤيب است كه خواهد آمد .
هامش
[ 1 ] . عبد الله بن ثعلبه را پس از تولد به حضور حضرت ختمى مرتبت آوردند و آن حضرت بر سر و چهره او دست كشيدند . به اسد الغابة ، ج 3 ، ص 128 مراجعه فرماييد .