( 1 ) آرد را . عمر بن عبد العزيز را پيش او ديدم كه از مردان نيرومند و ستبرگردن بود . يك سال بيشتر از خلافت عمر نگذشته بود كه پيش او آمدم . براى گزاردن نماز ظهر بيرون آمد پيراهنى بر تن داشت كه ارزش آن يك هشتم دينار بود و روپوش نخى كوتاهى به همان قيمت ، عمامهاى هم بر سر داشت كه دنبالهاش را ميان شانههايش آويخته بود ، عمر بن عبد العزيز نزار و گردنش باريك شده بود .
احمد بن ابى اسحاق از ابو سعد بردهء آزاد كرده و وابستهء بنى هاشم ما را خبر داد كه مىگفته است ، ابو يعقوب مرا گفت كه رجاء بن حيوة برايم نقل كرد كه * عمر بن عبد العزيز از عطر آگينتر و خوشپوشتر مردم و با تكبر و غرور بسيار راه مىرفت و چون به خلافت رسيد همهء تنپوش او را كه از جامههاى مصرى بود يعنى شب كلاه و عمامه و پيراهن و نيم تنه و قبا و ردا و كفشهايش را دوازده درم قيمت كردند .
احمد بن ابى اسحاق از زيد بن حباب ، از معاوية بن صالح ما را خبر داد كه مىگفته است سعيد بن سويد مرا گفت كه * عمر بن عبد العزيز با ايشان نماز جمعه گزارده است در حالى كه پيراهنى بر تن داشته كه گريبانش از جلو و پشت سر وصله داشته است . و چون از نماز فارغ شده است نشسته و ايشان هم با او نشستهاند . در آن ميان مردى از ايشان به عمر بن عبد العزيز گفته است : اى امير المؤمنين خداوند نعمت به تو ارزانى فرموده است اى كاش جامهء خوب بپوشى و بهتر بهره ببرى . گويد : عمر بن عبد العزيز مدتى خاموش ماند و سر به زير افكند آن چنان كه دانستيم او را خوش نيامده است . سپس سر بلند كرد و گفت : بهترين ميانهروىها به هنگام توانگرى و بهترين گذشت به هنگام قدرت و نيرومندى است .
عبد الله بن ادريس ما را خبر داد و گفت از پدرم شنيدم ، از قول يكى از دوستانش به نام ازهر نقل مىكرد كه مىگفته است * خود در خناصره ديدم عمر بن عبد العزيز براى مردم خطبه مىخواند و پيراهنش وصلهدار بود .
روح بن عبادة ، از اوزاعى ، از عمرو بن مهاجر ما را خبر داد كه مىگفته است * پيراهنها و جبههاى عمر بن عبد العزيز را ديدم كه اندازهاش تا جاى پاشنه و بند كفش بود .
از گفتهء عبد الرحمان بن مهدى برايم نقل كرد كه مىگفته است ابو سائب عبيد بن وليد دمشقى ، از گفتهء پدرش برايم نقل كرد كه * عمر بن عبد العزيز جبهء خز خاكى رنگ و جبهاى زرد و عباى خز خاكى رنگ و عباى خز زردرنگى داشته است . هر گاه جبهء خاكى مىپوشيده است عباى خاكى رنگ را بر تن مىكرده است . گويد : سپس اين موضوع را رها كرد .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 99
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٩٩