( 1 ) مىگفته است * شش ماه پيش عمر بن عبد العزيز ماندم و نديدم كه رداى خود را تغيير دهد فقط از اين جمعه تا جمعه ديگر يك بار ردايش شسته مىشد و اندكى زعفران بر آن آشكار مىشد .
محمد بن حميد عبدى از اسامة بن زيد ، از اسماعيل بن امية ، از مادرش ، از گفتهء يكى از كنيزان عمر بن عبد العزيز ما را خبر داد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز از من روغن معطر - براى موهاى سرش - خواست . من روغن را همراه با شانهاى كه از عاج فيل بود براى او بردم . شانه را كنار انداخت و گفت : اين از استخوان لاشه فيل و ناپاك است . گفتم : به چه سبب ؟ گفت : اى واى بر تو ، چه كسى فيل را به روش شرعى سربريده است .
مالك بن اسماعيل از جويرية بن اسماء ، از اسماعيل بن ابى حكيم ما را خبر داد و گفت اسماعيل مىگفته است * سحر گاهى عمر بن عبد العزيز پيش از آنكه نماز صبح بگزارد من و مزاحم - حاجب خود - را احضار كرد . پيش او رفتيم ، هنوز موهاى خود را روغن نزده و آماده نشده بود . گفت : شتاب كرديد و بر موها روغن نزدهايد ، مگر از اينكه شانهاى بخواهيد و ريش خود را صاف كنيد ناتوان بوديد ؟ .
حجاج بن نصير از اسماعيل بن عياش ما را خبر داد كه مىگفته است * از عمرو بن مهاجر سالار پاسداران عمر بن عبد العزيز پرسيدم عمر در خانه چه مىپوشيد ؟ گفت : جبهء سياه آستردارى بر تن مىكرد .
سليمان بن حرب از جرير بن حازم ، از يعلى بن حكيم ما را خبر داد كه مىگفته است * اندازهء درازا و پهناى رداهاى عمر بن عبد العزيز شش ذراع و يك وجب در هفت وجب بود .
عفان بن مسلم از محمد بن مروان ، از عمارة بن ابى حفصة ما را خبر داد كه مىگفته است * مسلمة بن عبد الملك پيش عمر بن عبد العزيز رفت و به خواهر خود فاطمه دختر عبد الملك كه همسر عمر بود گفت : امروز مىبينم كه حال امير المؤمنين بهتر است و پيراهنش چرك آلوده است . پيراهنى ديگر بر او بپوشان تا به مردم اجازه دهيم پيش او بيايند . فاطمه پاسخى نداد . مسلمة بار ديگر گفت : بر امير المؤمنين پيراهن ديگرى بپوشان .
گفت : به خدا سوگند پيراهن ديگرى ندارد .
احمد بن ابى اسحاق از عمر بن حفص ، از عمرو بن ميمون ما را خبر داد كه مىگفته است * اين جامهء ابريشمين را براى سليمان بن عبد الملك آوردم - يا اين شورباى آميخته با
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 98
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٩٨