( 1 ) بخورند . [ 1 ]
اسماعيل بن ابراهيم از اشعث بن سوار ، از قول مردى نقل مىكند كه مىگفته است * مردى آمد و كنار حسن بن على نشست . امام حسن فرمود : تو هنگامى كه ما قصد برخاستن داشتيم كنار ما نشستى ، آيا اجازه مىدهى كه برخيزم ؟ [ 2 ] ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس مدنى از سليمان بن بلال ، از جعفر بن محمد ، از پدرش - حضرت باقر - نقل مىكند كه مىفرموده است * حسن و حسين جايزه و پاداش معاويه را مىپذيرفتند . [ 3 ]
شبابة بن سوار از اسرائيل بن يونس ، از ثوير بن ابى فاخته ، از پدرش نقل مىكرد كه مىگفته است * همراه حسن و حسين پيش معاويه رفتيم به ايشان پاداش داد ، پذيرفتند .
عبد الله بن موسى از شداد جعفى ، از قول مادر بزرگش ارجوانه - ارغوان - نقل كرد كه مىگفته است * حسن بن على ( ع ) در حالى كه بنى هاشم پشت سرش بودند ، آمد . يكى از امويان شام كه آن جا نشسته بود پرسيد اينها كه مىآيند كيستند ؟ چه زيبا و خوش لباس اند ! برخاست و روياروى حسن ( ع ) قرار گرفت و پرسيد تو حسن بن على هستى ؟ فرمود : آرى .
آن مرد گفت : آيا دوست دارى كه خداوند تو را به جايگاه و مقام پدرت برساند ؟ حسن فرمود : اى واى بر تو ، اين چگونه فراهم مىشود آن هم با آن سابقههاى رخشان كه او داشته و پيشى گرفته است ؟ آن مرد گفت : خداوند تو را به جايگاه او برساند كه هم او كافر بود و هم تو . محمد بن حنيفه كه پشت سر امام حسن بود بر او چنان سيلى زد كه بر زمين افتاد .
حسن ( ع ) رداى خويش را بر آن مرد افكند و فرمود : اى بنى هاشم ! سوگندتان مىدهم و از شما مىخواهم كه به مسجد رويد و نماز بگزاريد . آن گاه خود دست آن مرد را گرفت و به خانه خود برد و جامهء پسنديده بر او پوشاند و رهايش فرمود . [ 4 ]
عبيد الله بن موسى از اسرائيل ، از ابو اسحاق ، از مسلم بن ابى مسلم براى ما نقل كرد كه مىگفته است خود شنيدم كه * حسن بن على ( ع ) به هنگام گفتن تكبير اين جمله را مىافزود :
هامش
[ 1 ] . بلاذرى در انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 25 ذيل شماره 37 آورده است .
[ 2 ] . جلال الدين سيوطى در تاريخ الخلفا ، ص 190 آورده است .
[ 3 ] . آن دو بزرگوار اين اموال را مىپذيرفتند و با نيازى كه خود داشتهاند از آن بهره نمىبرده و ميان بينوايان پخش مىكردهاند .
[ 4 ] . احمد بن حنبل در مسند ، ج 6 ، ص 323 و نسايى در خصائص ، ص 24 و ديگران آوردهاند .