( 1 ) نخست افراد خاندان خود را مىپذيرفت و سپس به محمد اجازه مىداد . محمد وارد مىشد و سلام مىداد ، گاه مىنشست و گاه برمىگشت . چون يك ماه يا نزديك يك ماه بر اين برآمد با عبد الملك تنها و در خلوت مذاكره كرد و خويشاوندى و نزديكى خود را متذكر شد و گفت : وام دارد . عبد الملك وعده داد كه وامش را پرداخت و رعايت پيوند خويشاوندى را خواهد كرد . او به محمد گفت : نيازهاى خود را گزارش دهد . محمد صورت وامها و نيازهاى خود را گزارش داد و براى فرزندان و خويشاوندان و موالى خويش هم تقاضاى مقررى كرد . عبد الملك همهء موارد را پذيرفت ولى در مورد موالى سخت گيرى كرد كه مقررى براى ايشان مقرر دارد . محمد در مورد ايشان اصرار كرد و او مقررى اندكى تعيين كرد . محمد باز با عبد الملك گفتگو كرد و او ميزان مقررى ايشان را افزود و هر حاجتى كه داشت برآورد . آن گاه محمد اجازه بازگشت خواست كه اجازه داد و بازگشت .
محمد بن عمر واقدى از عبد الله بن جعفر ، از عبد الواحد بن ابى عون نقل مىكند كه مىگفتهاست * محمد بن حنفيه مىگفت : پيش عبد الملك رفتم ، حوائج مرا برآورد و چون با او بدرود كردم و نزديك بود از ديد او پنهان شوم خودش مرا صدا كرد و گفت :
ابو القاسم ! ابو القاسم ! من برگشتم ، گفت : آيا مىدانى كه خداوند مىداند در كارى كه آن روز نسبت به آن پيرمرد كردى ستمگر بودى . گويد : مقصود عبد الملك آن بود كه روز جنگ خانهء عثمان ، محمد بن حنفيه ، مروان بن حكم را گرفته بود و او را با ردايش بر خاك افكنده بود . عبد الملك مىگفته است من در آن روز به او مىنگريستم و آن هنگام زلف و كاكل داشتم .
محمد بن عمر واقدى از موسى بن عبيدة ، از زيد بن عبد الرحمان بن زيد بن خطاب نقل مىكند كه مىگفته است * همراه ابان پسر عثمان پيش عبد الملك بن مروان رفتم . محمد بن حنفيه هم پيش او بود . در اين هنگام عبد الملك شمشير پيامبر ( ص ) را خواست كه آن را آوردند . سپس صيقل خواست كه آن را بزدايد . عبد الملك به شمشير نگريست و گفت :
هرگز آهنى بهتر از آن نديدهام و به خدا سوگند كه مردم هرگز كسى چون صاحب اين شمشير نديدهاند . آن گاه به محمد بن حنفيه گفت : اى محمد اين شمشير را به من بده . محمد گفت :
هر يك از ما را كه سزاوارتر مىبينى آن را براى خود بگيرد ، عبد الملك گفت : هر چند براى تو خويشاوندى و قرابت با رسول خدا محفوظ است ولى براى همه ما حق قرابت و خويشاوندى است . محمد بن حنفيه آن شمشير را به دست عبد الملك داد و در آن هنگام حجاج هم حضور داشت . محمد بن حنفيه گفت : اى امير المؤمنين اين شخص مرا آزار داد و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٢